پسین دهکویه شماره 81 - ادبی
قيام سرو
اي نازنين ! غم از فراقت بي كران است
بر قامت ما حجر تو چون خيزران است
دلبر اگر با غمزه اي رو بر بتابد
بر عهد و پيمان تا به وصلش دل بر آن است
اي يوسف گمگشته از نيش معاند
موهوم خوانندت ، مرا دردي گران است
عيسي به وصل و احمد و احمد به وصلت
همنام خود كو سرور پيغمبران است
باد صبا فرما زكويت نكهتي را
بيني قيام سرو و رقص ضيمران است
يك گوشه ي چشمي مگر از روي رحمت
بنما نگر ، بس كشته جمع دلبران است
امشب به عشقت خويشتن وَانحر ازيرا
باشد دوامم تا ابد ، كه بهتر آن است
بي منتظر معناي بود زندگي چيست؟
قاموس پوچ فرقه هاي ابتران است
بنشسته ام خونين جگر همچون شقايق
تا كي رسد شاهنشه صاحبقران است
وصف تو جانا ، با زباني هر كه گويد
دفنر نگنجد ، شرح وصفت بيكران است
خال تو بر دل هاي عشاقي چه ها كرد
خونابه ها بنموده چون با دلبران است
رديابي نقش كف پاي عزيزت
چشمم مماس سنگفرش جمكران است
شهر فرهنگ و هنر
كز غم هجران فغان و مويه را
مي سپارم دل رهي يك سويه را
تا رسم در منزل آرام يار
شهر فرهنگ و هنر دهكويه را
چراغعلي فيروزي از بنارويه
فريبا
به خوابم كن ز مي اي عشق زيبا
پناهم ده ز لطفت اي فريبا
به خوابم كن كه در خوابت ببينم
شوم محو جمالت چون زليخا
شمع كاشانه
قسم به زلف شبت اي عزيز يك دانه
كه نيست بر دل من جز تو در دردانه
روا مدار كه يك لحظه از دلم بروي
چرا كه مونس جاني و شمع كاشانه
خمار
بسي از هجر خوبان در غذابم
اسير چشم و زلف پيج و تابم
از آن لعل لب و آن نقطه ي خال
خمار اندر خمار اندر خمارم
پيري
در جواني بذر پيري كاشتم
حاصل پيري خوشي پنداشتم
شد به پيري درد و حرمان حاصلم
پرچم بي حاصلي افراشتم
غروب زندگي
بلبلي بودم به هنگام شباب
مست از شور جواني و خراب
هستم اكنون درغروب زندگي
غافل از پيري و عمر پر شتاب
پروانه
الهي شمع عشقت كن فروزان
مرا پروانه كن يكجا بسوزان
مكن غافل مرا يك دم ز عشقت
شبستان دلم را كن چراغان
لذت عشق
الهي لذت عشقت عطا كن
شراب شور مستيت عطا كن
مرا سير از شراب خود مگردان
پياپي جام لبريزت عطا كن
غلامحسين زرگري از لار
