پسین 35 متن 2
اجتماعي
نا اميد نباش
(نرگس اكبري )
بزرگي مي گفت : « آرزو كن ، بطلب ، اميد داشته باش و بدست بيار »
و قبل از اين كه به دست بياورم يادآور مي شد كه :
ملاك برتر بودن آدما به مدرك دانشگاهي نيست ، به دركشونه . مي گفت : خوش به حال آدمايي كه الحق و انصاف حق بندگي رو ادا كردند و حقوق استادي خدا رو به جا آوردن .
مي گفت : فلاني يادت باشه از خدا بخواهي تو دانشگاه زندگي مردودت نكنه و تنهات نذاره . هر وقت از ادامه راه خسته شدي و كم آوردي . در خونه ي خدا رو بزن . مطمئن باش كه خدا برات كم نمي ذاره .
مي گفت : نااميد نباش كه نااميدي ريشه استعداد و موفقيت را مي خشكاند .
مي گفت : سعي بكن نا اميدي رو تو وجودت بخشكوني .
مي گفت : مهم نيست بهترين شغل ها رو داشته باشيم . چه بدونم دكتر ، مهندس يا هر شغل شريف ديگه . مهم اينه كه تو شغل خودمون بهترين باشيم .
مي گفت « هيچ وقت خودت رو با ديگري مقايسه نكن . پيشرفت خودت رو نسبت به گذشته خودت بسنج تا هنگام زمين خوردن به خودت تكيه كني و يا علي بگي و بلند شي .
مي گفت : كسي كه عبرت آموزد ، آگاهي يابد و آن كه آگاهي يابد ، مي فهمد و آن كه بفهمد دانش آموخته است و مي گفت : با اشتياق درس بخوان و بدان كه چيز اندكي كه با اشتياق كه تداوم يابد ، بهتر از فراواني است كه رنج آور باشد و اين كه هيچ وقت اميد كسي را از او نگيريد شايد اميد او تنها دارايي اش باشد .
مي گفت : از كنكوري كه نيومده نترسيد كه « بي تابي زمان را در نابودي انسان ياري مي دهد .» و اين كه جوينده ي چيزي يا به آن يا به بخشي از آن خواهد رسيد و آخرين حرف :
رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود / رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود .
سيماي وارستگان : علامه سيد محمد حسين طباطبايي
علامه طباطبايي در روز آخر ذيحجه سال 1321 هـ ق در شاه آباد تبريز متولد شد .
همانطور كه روش درس آن روزها بود به فراگيري قرآن پرداخت و سپس از سن 9 سالگي به مدت 6 سال كتاب هايي چون گلستان ، بوستان و ... را فرا گفت و علاوه بر آن به يادگيري فنون خوشنويسي پرداخت . چون تحصيلات ابتدايي نتوانست به ذوق سرشار و علاقه وافر ايشان پاسخ گويد ، اي اين پس به مدرسه طلبيه تبريز وارد شد و به فراگيري ادبيات عرب و علوم نقلي و فقه و اصول پرداخت .
علامه طباطبايي بعد از تحصيل در مدرسه طالبيه تبريز همراه برادرش به نجف اشرف مشرف شد و ده سال تمام در آنجا به تحصيل علوم ديني و كمالات اخلاقي و معنوي پرداخت . علامه پس از خدماتي گرا نسنگ در صبح يك شنبه 18 محرم 1402 هـ ق سه ساعت به ظهر مانده در سن 81 سالگي رحلت كرد .
مطلب حاضر قطره اي از رويدادها ، سخنان و نصايح آموزنده و عبرت آميز زندگي علامه مي باشد . اميد است كه روح تشنه خوانندگان را سيراب كند و چراغي فراروي ما باشد .
ورود به نجف
علامه مي فرمايد : پس از ورود به نجف به بارگاه حضرت علي (ع) رو كرده و از ايشان استمداد كردم .
در پي آن عارف نامدار آيت الله سيد علي قاضي نزدم آمد و فرمود : شما به حضرت علي (ع) عرض حال كرديد و ايشان مرا فرستاده اند : از اين پس هفته اي دو جلسه با هم خواهيم داشت . در همان جلسه فرمودند : اخلاصت را بيشتر كن و براي خدا درس بخوان . زبان را هم بيشتر مراقبت نما .
نوشتن الميزان
علامه مي فرمايند : مدتي دنبال فلسفه بودم تا اين كه شبي مادرم را در خواب ديدم كه به من گفت : محمد حسين ! تو كه اين اندازه دنبال فلسفه هستي فرداي قيامت چه خواهي كرد دستت خالي است .
به مادرم گفتم : چه كنم ؟ مادرم گفت: به دامان قرآن چنگ بزن . در پي قرآن و تفسير آن برو و تا انشاءالله شفاعت بكنند .
اين انگيزه شد كه من شب و روز به نگارش تفسير الميزان همت بگمارم .
گذشت
يك بار به علامه گفتند : فلان كس از شما انتقاد كرده است .
علامه فرمود : من كه رسواي جانم ! عيب من يكي دو تا نيست ! خوب اين هم رويش .
شاهكار علامه طباطبايي
علانه طباطبايي در سال 1333 هـ ش نگارش تفسير الميزان اثر بزرگ خودش را آغاز كرد و 17 سال طول كشيد تا آن را به پايان رساند . اثري جالب و دلنشين كه نظير آن تا به حال نوشته نشده است .
به عقيده آيت الله العظمي خويي علامه براي نوشتن اين اثر خود را قرباني كرده بود .
شهيد مطهري هم مي گويد : همه تفسير الميزان با فكر نوشته نشده... من معتقدم كه بسياري از اين مطالب از الهامات غيبي است . كمتر مشكلي در مسايل اسلامي و ديني برايم پيش آمده كه كليد حل آن در تفسير الميزان پيدا نكرده باشم .
جراحي چشم بدون بي هوشي
مرحوم علامه طباطبايي اراده اي بسيار قوي داشتند . وقتي ايشان را براي معالجه اي به لندن برده بودند اطبا به وي گفته بودند كه در مقابل چشم شما پرده اي است و بايد برداشته شود تا چشم بينايي خود را از دست ندهد . ايشان هم اعلام رضايت كرده بودند . بعد كه پزشكان گفته بودند براي عمل جراي بايد شما را بيهوش كنيم ، مخالفت كرده و فرموده بودند بدون بيهوش كردن عمل كنيد و آن ها نيز گفته بودند چون چشم بايد به مدت 15 دقيقه باز باشد و پلك نزند ناچاريم اين كار را بكنيم . ايشان فرموده بودند من چشم خود را باز نگه مي دارم و به مدت هفده دقيقه چشم خود را باز نگه داشته و حتي يك بار هم پلك نزده بودند.
توسل به امامزادگان
يكي از آشنايان علامه نقل مي كند : براي استاد مشكلي فلسفي رخ داده بود ؛ همان ايام به زيارت امامزاده اي رفت و پس از آن همان امامزاده به خواب ايشان آمده و مشكل علمي استاد را حل كرد .
اثر گناه غيبت
حجه الاسلام سيد احمد فاطمي نقل مي كند : در اوايل طلبگي ام روزي مرحوم علامه به حجره ام تشريف آوردند و فرمودند : به ظاهر در اينجا غيبت شده است ! گفتم : بله ، پيش از آمدن شما چند نفر كه درسشان از من بالاتر بود غيبت كسي را مي گردند .
علامه فرمودند : بايد مي گفتي اي اينجا بروند . اين حجره ديگر براي درس خواندن مناسب نيست ، اتاق خود را عوض كن .
هيئت محبان حضرت ولي عصر (عج) دهكويه
چـگـونگـي شـكـل گـيـري وهـابـيـت
همفر يك جاسوس انگليسي است كه در سال 1710 ميلادي از طرف وزارت مستعمرات انگليس جهت جمع آوري اطلاعات كافي به منظور جستجوي راه هاي در هم شكستن مسلمانان و نفوذ استعماري در ممالك اسلامي مامور مي شود .
او ابتدا وارد مركز خلافت عثماني در استانبول شده و به نزد روحاني بزرگ شهر احمد افندي رفته و خود را يك تازه مسلمان معرفي نموده و هدف اصلي اش فراگيري زبان هاي تركي ، فارسي و عربي و آشنايي با علوم قرآني و تفسير قرآن جهت نيل به اهداف استعماري دولت انگلستان است .
در اين سلسله نوشتار بخش هايي از خاطرات همفر كه به شكل گيري وهابيت منجر شده را خدمت شما خوانندگان محترم تقديم مي نماييم .
( بخش اول)
... اما از جوان بلند پرواز ، شيخ محمد عبدالوهاب بگويم : در ايامي كه در نجاري كار مي كردم با جواني آشنا شدم كه به آنجا رفت وآمد داشت و به سه زبان تركي ، فارسي و عربي آشنا بود . او در لباس طلاب علوم ديني و نامش محمد بن عبدالوهاب بود . جواني جاه طلب بلند پرواز و بي نهايت عصبي مزاج . او از حكومت عثماني بي اندازه متنفر بود و بدگويي مي كرد . محمد عبدالوهاب جواني به تمام معني آزادانديش بود و هيچ گونه تعصبي در سني گري و شيعه گري نداشت. او شخصا مطالعاتي در قرآن و حديث داشت و در اثبات نظريات خود به اقوال و آراي مشايخ و علماي اسلام اشاره مي كرد و استناد مي جست . نه تنها در عقايد از بعد اهل تسنن ياد مي كرد ، بلكه از آراي ابوبكر و عمر شواهدي مي آورد و مهارت خود را در فقه اسلامي آشكار مي ساخت و گاهي برداشت هايش خلاف علماي مشهور بود . شيخ پيوسته مي گفت: پيامبر خدا (ص) تنها كتاب و سنت را به عنوان اصول لايتغيري براي ما گذاشته ولي هرگز نگفته است كه صحابه و ائمه دين هر چه گفتند وحي منزل است و غير قابل تغيير ، پس بر ما واجب است كه پيروي از كتاب و سنت را وجهه همت قرار دهيم ، هر چند علما و پيشوايان مذاهب و حتي صحابه راي ديگري داشته باشند .
يك روز بين او و يكي از علماي شيعه كه از ايران آمده بود و عبدالرضاي نجار او را به مهماني خوانده بود بر سر سفره غذا بحث در گرفت . آن شخص كه به شيخ جواد قمي مشهور بود با محمد بن عبدالوهاب اختلاف اصولي داشت .
من تمام مطالبي را كه مورد بحث بود به خاطر نسپرده ام و فقط قسمت هايي از آن را كه در ياد دارم مي نويسم :
شيخ قمي بحث را با اين جملات آغاز كرد و به محمد بن عبدالوهاب گفت : اگر تو آزاد انديشي و بدانگونه كه ادعا مي كني در اسلام مطالعه كافي داري ، پس چگونه است كه علي(ع) را مانند شيعه ارج نمي داري ؟
محمد جواب داد : براي اين كه علي مانند عمر و ديگران سخنانش براي من حجت نيست ، من تنها كتاب و سنت را قبول دارم .
قمي : مگر پيامبر اكرم (ص) نگفته: من شهر علمم و علي ام در است . از اين قرار بين علي (ع) و صحابه فرق گذاشته .
محمد : اگر چنين است پس بايد پيامبر مي گفت : براي شما كتاب و علي بن ابي طالب را باقي گذاشتم .
قمي : آري چنين گفته ، آنجا كه مي گويد : براي شما كتاب و خاندانم را گذاشتم و مسلما علي (ع) بزرگ خاندان اوست .
محمد اين حديث را انكار كرد ، اما شيخ بر پايه دلايل و مدارك كافي انتساب آن را به پيامبر ثابت نمود . محمد ناگزير خاموش شد ، ظاهرا ديگر جوابي نداشت . اما ناگهان به شيخ اعتراض كرد و گفت : پيامبر فقط قرآن و خاندانش را براي ما گذاشته پس تكليف سنت چيست ؟ قمي پاسخ داد : سنت همان شرح و تفسير كتاب خداست و اضافه بر آن چيزي نيست . پيغمبر (ص) فرموده كتاب خدا و خاندانم ، يعني كتاب خدا با شرح و تفسير آن كه سنت ناميده مي شود و موردي براي تكرار سنت باقي نمي ماند .
محمد گفت : به ادعاي شما عترت يا اهل بيت هم تفسير كلام خداست ، پس چرا در متن حديث اضافه شده ؟
قمي پاسخ داد : پس از وفات رسول خدا (ص) امت به شرح و تفسير آيات و احكام قرآن نياز مبرم داشت ، زيرا طلب انطباق احكام با شرايط زندگاني خود بود . از اين رو پيامبر با علم قبلي امت را به كتاب خدا به عنوان اصل ثابت و به عترت به عنوان مفسران و شارحان آن كتاب مطابق نياز امت حوالت داده است .
من از اين گفتگوها بسيار لذت مي بردم و در شگفت بودم . مي ديدم كه محمد عبدالوهاب در برابر شيخ جواد قمي كه فردي سالخورده بود ، مانند گنجشكي كه در پنجه صياد دست و پا مي زد و ياراي پرواز نداشت .
پس از مدتي آشنايي و مراوده با محمد بن عبدالوهاب بدين نتيجه رسيدم كه فرد شايسته براي اجراي مقاصد بريتانيا در منطقه شخص او تواند بود . روح بلند پروازي ، غرور ، جاه طلبي و دشمني با علما و مراجع اسلام ، خودكامگي تا آن مرحله كه حتي خلفاي راشدين را هم مورد انتقاد قرار مي داد . برداشت او از قرآن و حديث كه تفاوت آشكار با واقعيت داشت بزرگترين نقطه ضعف او بود كه مي توانست مورد استفاده قرار گيرد .
اين جوان مغرور كجا و آن عالم پيرمرد ترك ساكن استانبول كه ابدا تغييري در افكار و رفتارش نسبت به هزار سال پيش روي نداده بود . پيرمرد حنفي مذهب وقتي مي خواست نام ابوحنيفه را بر زبان راند بر مي خواست و وضو مي گرفت . يا مثلا براي او مطالعه كتاب صحيح بخاري كه از منابع معتبر حديث اهل سنت است و بدان بسيار ارج مي نهند فريضه اي بود . قبلا وضو مي گرفت و سپس كتاب را بر مي داشت و مطالعه مي كرد . بالعكس شيخ محمد عبدالوهاب ابوحنيفه را تحقير مي كرد و او را بي اعتبار مي پنداشت و ارزشي برايش قايل نبود و مدعي بود كه نصف كتاب صحيح بخاري بيهوده و چرند است . به هر حال من با محمد گرم گرفتم و تدريجا دوستي پابرجايي ميان ما برقرار گرديد . من پيوسته در گوش او فرو مي خواندم كه خداوند تو را از موهبت نبوغ و قريحه اي بهره مند ساخته كه به مراتب از علي و عمر بيشتر است . به او مي گفتم : اگر تو در زمان پيامبر (ص) مي بودي يقينا به جانشيني او انتخاب مي شدي . من دائما با لحن آرزومندانه اي او را مخاطب قرار مي دادم كه : اميدوارم تحولي كه به زودي بايد در دين اسلام پديد آيد به دست تو صورت گيرد ، زيرا تو تنها نجات دهنده اسلام از اين انحطاط خواهي بود . همه به تو اميد بسته اند تا مگر اسلام را از سقوط نجات بخشي . با محمد قرار گذاشتيم كه در تفسير قرآن بر پايه انديشه هاي جديد ، نه بر مبناي آراي صحابه و پيشوايان دين و علما و مفسران گفتگويي
داشته باشيم . ما قرآن را مي خوانديم و در اطراف آيه بحث مي كرديم . نقشه من اين بود كه به هر ترتيبي شده او را در دام وزارت مستعمرات انگليس بيندازم.
تدريجا توانستم محمد را كه ذاتا بلند پرواز و خود پرست بود زير تاثير سخنان خود قرار دهم ، تا بدانجا كه او به پندار خود براي جلب اعتماد بيشتر من خود را از آنچه واقعا بود بي بندوبارتر معرفي مي كرد .
يك بار به او گفتم : آيا جهاد واجب است ؟ گفت : چگونه واجب نيست كه خدا مي فرمايد : با كافران بجنگيد . گفتم خدا مي فرمايد : با كافران و منافقان هر دو بجنگيد و اگر جهاد با كافران و منافقان واجب است پس چرا پيامبر با منافقان نجنگيده است ؟ محمد گفت : جهاد تنها در ميدان جنگ نيست ، پيامبر با رفتار و گفتار با منافقان نبرد مي كرده است . گفتم : پس در اين صورت جهاد با كفار هم با رفتار و گفتار واجب است . پاسخ داد : نه ! چون پيامبر با كفار در ميدان جنگ جهاد كرده است . گفتم : جنگ پيامبر با كفار به منظور دفاع از خود بوده است ، زيرا كفار قصد جان او را كرده بودند . محمد سرش را به نشان موافقت تكان داد و من حس كردم كه در كار خود موفق شده ام .
يك روز ديگر به او گفتم : آيا صيغه كردن زنان جايز است ؟ گفت : ابداً ! گفتم : پس چرا قرآن تجويز كرده است كه « از زنان كام گيريد و مهرشان را بپردازيد »؟ گفت : بلي ! ولي عمر متعه را حرام كرده است : « متعه را كه در زمان پيامبر حلال بود حرام مي كنم و هر كه بدين كار مبادرت كند مجازات خواهم كرد » . گفتم : شگفتا پس چگونه خود را از عمر داناتر مي داني ؟ در حالي كه از او پيروي مي كني . عمر چه حق دارد بگويد : آنچه را پيامبر اسلام حلال كرده من حرام مي كنم . تو چرا حكم قرآن را از ياد برده اي و به راي عمر تسليم شده اي ؟ محمد خاموش شد و خاموشي نشانه رضا بود . پس از آن كه او را به صيغه گرفتن راضي كردم ، شروع به تحريك غريزه جنسي او با گفتن سخناني كردم و چون جوان مجردي بود از او پرسيدم : آيا مايلي صيغه اي داشته باشي و از آن لذت ببري ؟ محمد سرش را به نشانه موافقت و رضايت پايين آورد.
من به بهترين فرصت ماموريتم رسيده بودم . با او قرار گذاشتم كه حتما زني را به عنوان صيغه براي او در نظر بگيرم . تنها نگراني من اين بود كه محمد از سني مذهبان بصره كه مخالف اين كار بودند بيمي به دل راه دهد . به او اطمينان دادم كه برنامه كاملا محرمانه خواهد بود و به زن نيز نام تو را نخواهم گفت . پس از اين گفتگو فورا به خانه روسپي نصراني كه از سوي وزارت مستعمرات در بصره خودفروشي مي كرد و جوانان مسلمان را به فساد مي كشاند رفتم و موضوع را با وي در ميان نهادم . پس از آن كه موافقت كرد . نام صفيه را براي او انتخاب كردم . قرار شد با شيخ به خانه او برويم .
در روز موعود به اتفاق شيخ محمد به خانه صيغه رفتيم ، هيچ كس به جز صاحب خانه آنجا نبود . محمد پس از جاري كردن صيغه به مدت يك هفته و تعيين مهر كه يك سكه طلا بود صيغه را به همسري برگزيد . خلاصه من از خارج و صفيه از داخل در كار آماده ساختن محمد بن عبدلوهاب براي آينده بوديم . صفيه شيريني زير پا نهادن احكام دين و استقلال راي و آزادي را به محمد چشانده بود .
روز سوم به سراغ محمد رفتم و دوباره بحث خود را آغاز كرديم . اين بار گفتگوي ما درباره حرمت شراب بود . تصميم گرفتم آيات و احاديثي را كه به پندار او دلالت بر تحريم شراب داشت مردود شمارم. به او گفتم : اگر شرابخواري معاويه ، يزيد و ديگر خلفاي بني اميه و بني عباس را درست بدانيم ، چگونه روا باشد اين پيشوايان دين همگي در گمراهي به سر برند و تنها تو را صواب سپاري ؟ بي شك آنان كتاب آسماني و سنت پيامبر را بهتر و بيشتر از من و تو مي دانسته اند . پس به نظر مي رسد كه استنباط آنان از حكم خدا و سنت حرمت شراب نبوده ، بلكه كراهت آن بوده است . علاوه بر اين در كتاب هاي مقدس يهود و نصاري اباحت شراب تصريح شده در حالي كه اين دين ها الهي بوده اند و پيامبرانشان مورد تاييد اسلام است . چگونه در يك دين الهي شراب حلال باشد و در دين ديگري حرام ؟ مگر تمامي اين اديان بر حق نيستند و از سوي خداي يگانه نيامده اند ؟ ما روايتي در دست داريم كه عمر شراب مي خورده تا اين كه آيه « آيا از شرابخواري و قمار دست بر مي داريد ؟ » نازل شد ه است . اگر شراب حرام بود پيامبر عمر را به گناه شراب خواري حد مي زد ، در حالي كه عدم مجازات او دليل حليت شراب است .
محمد با دقت به سخنان من گوش مي داد ، سپس لب به سخن گشود و گفت : در خبرها آمده است كه عمر شراب را با آب در مي آميخت تا خاصيت مست كننده آن زايل شود و سپس مي نوشيد و مي گفت: « مستي شراب حرام است نه خود شراب . شرابي كه مستي نياورد حرام نيست. » شيخ در توجيه نظر خويش برداشت عمر را از مدلول آيه درست مي دانست ؛ زيرا خدا مي فرمايد : « شيطان بر آن است كه ميان شما با شراب و قمار ميان و دشمني اندازد و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد » اگر شراب مستي نبخشد ، اين نتايج ناپسند بر آ» مترتب نخواهد بود . و بدين ترتيب شرابي كه مستي نياورد حرام نيست .
من اين گفتگويي را كه در باب شراب با محمد داشتم به صفيه گفتم و به او تاكيد كردم كه فرصت را مغتنم شمرده شيخ را سياه مست كند و تا مي تواند بدو شراب بدهد . صفيه روز بعد به من اطلاع داد كه شراب زيادي با هم خورده اند تا آنجا كه محمد از پاي در آمده و عربده جويي آغاز كرده است . آخر شب نيز چند دفعه با او نزديكي كرده و ناتواني بر او مستولي شده و صبحگاهان آثار رنگ پريديگي بر چهره اش ظاهر گرديده است . كوتاه سخن آن كه من و صفيه تسلط كاملي بر شيخ پيدا كرده بوديم . در اين جا بود كه من به ياد سخن طلايي وزير مستعمرات افتادم كه هنگام وداع به من مي گفت : ما اسپانيا را از كفار ( مقصود مسلمين است ) با شراب و فساد پس گرفتيم . اينك بايد ساير سرزمين هايمان را نيز به پايمردي اين دو وسيله نيرومند باز پس گيريم ...... ادامه دارد
----- خاطرات همفر جاسوس انگليسي در ممالك اسلامي ـ ترجمه دكتر محسن مويدي ـ انتشارات امير كبير ـ تهران 81
تاريخي
داستان فراموش شده
داستاني كه تقديم شما عزيزان مي شود در اصل ادامه داستان خاندان قاسمعلي است كه با عنوان جديد داستان فراموش شده تقديم شما خوانندگان عزيز مي شود . لازم به ذكر است كه اين سلسله مطالب ممكن است به صورت پراكنده چاپ گردند كه پيشاپيش از خوانندگان محترم عذر مي خواهيم ، اما نويسنده محترم قصد دارند در فرصتي مناسب آن را به صورت كامل در يك مجموعه به چاپ برسانند .
(حسن هوشمند)
دو مرد با دو قلب آكنده از غرور پايمال شده تا نيمه شب بيدار نشستند و براي آينده خانواده برنامه ريزي كردند . سرانجام سپيدي شفق به وضوح ديده شد و عمو غريب آهسته خطاب به بمان گفت : برويم .
مردم از كوچك و بزرگ در خوابي عميق به سر مي بردند ، سكوتي عجيب و معني دار بر اين دهكده حاكم بود ، هيچ كس انتظار وقوع حادثه اي نداشت .
فقط در محوطه باز يكي از خانه ها چهار مرد مشغول آماده كردن بارهاي هيزمي بودند كه قرار بود براي فروش به لار ببرند . ناگهان صداي مهيب تفنگي چاروادارها را بر جاي خود ميخكوب كرد . هر يك از ديگري مي پرسيد صدا از كدام طرف بود ؟ چون هيچكدام آمادگي شنيدن آن را نداشتند نتوانستند جهت صدا را تشخيص دهند ، لذا هر چهار نفر در بهت و حيرت اطراف خود را مي نگريستند . در اين لحظه متوجه شدند دو نفر به حال « دو » از كوچه روبرو وارد شده و به جانب آن ها خيز برداشتند .
واقعيت را اگر بخواهيد آن چهار مرد ترسيدند كه پا به فرار گذاشتند . اما با صداي آشنايي كه فراريان را به نام صدا مي زدند ايستاده و منتظر اتفاقات پيش رو شدند .
دقيقه اي بعد چاروادارها « عمو غريب و بمان » را شناختند . « عمو غريب » با خونسردي گفت : ما « رجب گردن » را كشتيم ، فردا بي گناه دستگير نشود . ما او را كشته ايم . هر كس مي خواهد خونخواهي كند مي تواند به تعقيب ما بيايد . سپس در ميان حيرت آن چهار نفر از آن سوي كوچه خارج شدند .
ناگهان فرياد شيون از خانه كدخدا بلند شد ، چاروادارها كه از اين حادثه شوكه شده بودند دست از كار كشيده و به سوي خانه كدخدا روانه شدند . كم كم مردم از شنيدن جيغ ممتد زنان جمع شده پيرامون آن اتفاق به بحث پرداختند . تا طلوع خورشيد عموغريب و بمان فرسنگ ها دور شده بودند ، رفتند تا با رعايت شرع اسلام خرده بس و قربان را به يكديگر حلال كرده و به عقدي كه در آسمان ها بسته شده بود جامه عمل بپوشانند .
حادثه قتل رجب گردن چنان حيرت آور بود كه تا سه ماه هيچ كس در انديشه انتخاب كدخداي جديد نبود . سرانجام وضعيت به گونه اي شد كه معتمدين و ريش سفيدان به اين نتيجه رسيدند سامان دادن به اوضاع روستا نياز به وجود كدخدا دارد . لذا در چنين شرايطي ابراهيم پا به عرصه نهاد .
آمادگي فرزند قاسمعلي به پذيرش كدخدايي نقل محفل شد . حضور ابراهيم بقيه مدعيان را از گردونه خارج كرد ، زيرا خانواده قاسمعلي در حد و اندازه اي بودن كه يك سر و گردن از سايرين بالاتر باشند و چنين بود كه يكي از اعضاي خاندان خير و تاجرپيشه قاسمعلي به كدخدايي رسيد.
نخستين روزهاي بهار بود كه ابراهيم رسما مسووليت دهكويه را به عنوان كدخدا پذيرفت ، روز نخست يكي از روزهاي بياد ماندني در ذهن مردم نقش بست . به رسم آن روزگار مراسمي برگزار شد و تعداد زيادي به آن مجلس دعوت شدند .
كدخداي بريز و كورده و دنگز هر يك به همراهي چند تن از معتمدين محلي و همچنين پنج نفر از معتمدين شهر لار از جمله مهمانان ويژه آن مراسم بودند .
از آغاز بامداد بساط پخت و پز برپا بود . قصابان به ذبح قوچ و دُبُرهاي اهدايي دامداران مشغول شدند . در گوشه اي از حيات وسيع قاسمعلي چندين ديگ مسي بر آتش نهاده و طباخ ها مشغول پخت برنج بودند .
اين مجلس ويژگي خاصي نيز داشت اين كه خردمندان حاضر در آن درسي آموختند كه با سال ها تجربه به دست نمي آمد . آن ها مي توانستند با اندكي تامل نخستين روز كدخدايي رجب گردن با امروز مقايسه كنند و از بازي روزگار پند گيرند . تفاوت انساني كه در قلب مردم جاي داشت با انساني كه در چشم مردم بسيار زياد بود .
روزي كه رجب گردن به ميمنت پوشيدن كدخدايي وليمه داد تلاش بسيار كرد چند مهمان استخواندار در مجلس حضور به هم رسانند اما عجيبا اين كه هر يك به بهانه اي از شركت در آن عذر خواستند . اما امروز از كوچك و بزرگ دارا و ندار همه و همه در هيجاني خاص بسر مي بردند . هر كس در انجام كاري بود . گويي مجلس متعلق به خودشان است . ساعتي مانده به ظهر كدخداي كورده و بريز و دنگز به همراهي ريش سفيدان محلي وارد شده و با احترام به اتاق پذيرايي هدايت و راهنمايي شدند .
مهمانان لاري ديرتر از حد معمول رسيدند . اما سايرين تحمل كردند تا آن ها نيز برسند . هنگامي كه حضرات لاري وارد شدند همگي به پا خواستند . در ميان جمعيت كوچه اي ايجاد شد تا بتوانند به صدر مجلس هدايت شوند . هيئت لاري قبا پوشيده و دستار به سر داشتند . حدفاصل در ورودي تا ابتداي مجلس تفنگچيان دهكويي با شال و قبا و كلاه نمدي با تفنگ هاي سيه تو ، سر پر ، تك تير و سه تير به نظم خاصي ايستاده كه به آن مجلس جلوه خاصي بخشيده بود .
پس از خوش و بش كوتاهي و عرض خوشامد قاسمعلي به عنوان بزرگ خاندان از لاري ها پيرامون حضور روحاني در محل پرسيد ، جواب شنيد : حاجي علي آقا وكيل به عتبات رفته اند . انشاءالله به همراه يكي از علماي بزرگ باز خواهند گشت . با حضور حضرت آقا در لار موضوع روحاني در دهكويه نيز بررسي خواهد شد .
آن گاه يكي از مهمانان گفت : اين كار بايستي يك سال پيش به انجام مي رسيد تا دهكويه لطمه نخورد . سپس از عمو غريب پرسيدند جواب داده شد . هيچ كس نمي داند به كجا رفته اند .
دو ساعت از ظهر گذشته بود ، آخرين افراد نهار خوردند و خداحافظي كرده و رفتند . در اين لحظه اتفاق تازه اي رخ داد . ملاغلامعلي مكتب دار محله بالا كه قصد خروج داشت با خواهش ابراهيم ايستاد تا استخاره كند . ابراهيم در حالي كه قرآن را از طاقچه برداشته و آن را مي بوسيد گفت : براي اولين مرتبه در زندگي قبل از شروع كاري با كلام خدا مشورت نكرده ام اما هنوز دير نشده است . انشاءالله كه خير است . سپس چشم بر هم نهاد و نيت كرد و آهسته گفت : بسم الله . ملاغلامعلي نيز قرآن را بوسيد و آن را گشود . آيه چهلم سوره عنكبوت به آرامي تلاوت كرد . ناگهان همچون كسي كه دچار برق گرفتگي مي شود به نقطه اي خيره شد . ابراهيم كه از سكوت طولاني ملاغلامعلي نگران شده بود پرسيد : اگر جواب استخاره ام خوب نيست همين حالا از مردم عذرخواهي كرده و اين شغل را نمي پذيرم . اما ملاغلامعلي پس از انديشه در حالي كه لبخند تلخي بر لب داشت جواب داد : نه پسرم خدا ارحم الراحمين است ، به خودش توكل كن . سپس از منزل خارج شد در حالي كه زمزمه مي كرد : پناه مي برم به بزرگي خدا .
سال ها بعد يكي از دوستانش گفته بود اگر مي توانستم از ابراهيم مي خواستم كدخدايي را نپذيرد اما افسوس كه خيلي دير بود .
سه روز از كدخدايي ابراهيم گذشت . در آن سال ها اگر چه ميزان بارندگي در حد انتظار نبود ، اما مردم خوشحال بودند . زيرا احساس مي كردند مي توانند محصول نسبتا خوبي برداشت كنند . هر كس جو يا گندم ديم كاشته بود . نيمي از روز در كنار آن سپري مي كرد . صرف نظر از يكي دو خانواده كه سطح وسيعي كشت كرده بودند مابقي افراد كمتر از نيم هكتار كشت داشتند .
خورشيد به ارتفاع قد يك انسان بالا آمده بود . ناگهان غوغاي عجيبي از ميان مردم برخواست . در جلو نور خورشيد توده پهن و بي قواره سرخ رنگي به چشم مي خورد كه تا آن روز هيچ كس نديده بود . هر عكس آن را به نوعي تعبير مي كرد . گروهي الله اكبر گويان وقوع حادثه اي را پيش بيني مي كردند . ماجراي استخاره ملاغلامعلي براي كدخدا و سكوت او براي مردم سوال برانگيز بود . آن ها تصور مي كردند حادثه اي در شرف تكوين است .
شدت هيجان و فرياد مردم آنچنان زياد بود كه پيرزني نابينا از نوه خود سوال كرد : چه خبر است؟
كودك آنچه ديده و شنيده بود براي مادر بزرگ شرح داد . پيرزن گفت ملخ است . من در كودكي يك بار ديده ام . چيز ديگري نمي تواند باشد .
شنيدن هجوم ملخ اگر چه كودكان و نوجوانان را به شوق مي آورد زيرا آوازه غذاي لذيذ ملخ را شنيده بودند . ليكن دامداران و ديم كاران را به وحشت مي انداخت . هجوم ملخ بلايي بود كه معمولا پس از چند سال يك بار اتفاق مي افتاد و اراضي و مراتع را نابود مي كرد .
كساني كه جو و گندم ديم داشتند شتاب زده هر چه در خانه داشتند از قبيل ظروف مسي ، زنگ و يا هر چيز ي كه بتواند ايجاد سرو صدا كند به زن ها و بچه ها دادند تا در اطراف مزرعه كوچك جو و گندم كه كم كم به خوشه نشسته بود سرو صدا ايجاد كرده و ملخ خا را فراري دهند .
چند ساعت گذشت توده سرخ رنگ بزرگ و بزرگتر شد . سرانجام يك ساعت مانده به غروب آفتاب هجوم ملخ آغاز شد ، در يك لحظه زمين و زمان پر از ملخ بود زن ها و بچه ها كه تصميم داشتند با به صدا در آوردن ظروف ملخ ها را فراري دهند ناگهان فرياد زنان به سوي خانه دويدند . كسي جرات اين كه دهانش را باز كند نداشت ، زيرا ممكن بود در همان لحظه چند ملخ وارد دهانش شود .
در مدت كوتاهي زمين سراسر فرش قرمز رنگي به خود گرفت . مردم از كوچك و بزرگ به درون اتاق ها رفتند درها و پنجره ها را بستند ، حتي لابلاي شكاف درها و پنجره ها پارچه نهادند تا از هجوم ملخ به درون خانه ها جلوگيري كنند . برخورد ملخ ها به در و پنجره چوبي همانند برخورد تگرگ بود .
در آن روزگار پس از وبا مصيبت بار ترين بلايي كه ممكن بود بر يك ناحيه وارد شود ملخ بود . ساعتي پس از تاريك شدن و سرد شدن هوا مردان و زنان با تجربه فرياد زدند . براي اين كه امسال از گرسنگي تلف نشويد هر چه جوال داريد پر از ملخ كنيد . آن ها مي دانستند چه آينده اي در پيش دارند . همان شب تا نزديكي بامداد هيچكس نخوابيد . هر كس در تلاش بود جوال هاي بيشتري پر از ملخ كند . ملخ ها بر اثر تاريكي و شدت سرما روي هم انباشته شده و نياز به تلاش براي جمع آوري آن ها نبود .
هنگامي كه خورشيد طلوع كرد دوباره ميليون ها ملخ به پرواز در آمدند به طوري كه همچون ساعات ابري نور خورشيد به زمين نمي رسد . ساعتي بعد توده قرمز رنگي كه ديروز در جانب شرق مشاهده شد امروز به سمت مغرب حركت مي كرد . هنگامي كه اين رويداد به پايان رسيد هيچ كس شهامت نگاه كردن به اراضي نداشت ، حتي يك بر گ درخت به چشم نمي خورد . زمين چنان لخت و عور بود كه گويي سال ها در اين منطقه خشك سالي بوده است . ملخ خا حتي به درخت كنار و گز هم رحم نكرده بودند و نه تنها برگ آن ها بلكه شاخه هاي نازك و تر آن را خورده بودند . ديدن صدها درخت گز كه فقط شاخه هاي آن باقي مانده بود انسان را وحشت زده مي كرد . يك كيلومتري شرق دهكويه معروف به « پشته جري » است كه مراتع آن يك پارچه بوته هاي دريمه روييده بود . دريمه بوته اي است تلخ و خاصيت دارويي دارد . ملخ ها حتي يك بوته دريمه را سالم نگذاشته و از ريشه آن را خورده بودند .
همان روز پس از رفتن ملخ ها در تمام خانه ها ديگ هاي بزرگ بر آتش نهادند تا آنچه صيد كرده بودند در آب بجوشانند شايد بتوانند در ايام قحط سالي به عنوان غذا مورد استفاده قرار دهند .
نخستين سال كدخدايي ابراهيم با قحط سالي همراه بود . بسياري از گوسفندان مردند . تعدادي از دامداران براي نجات گوسفندان گرسنه مجبور به مهاجرت شدند . خانواده هايي كه پسر و دختر دم بخت داشتند و برنامه ريزي كرده تا در فصل تابستان ازدواج كنند به ناچار عروسي را يك سال عقب انداختند ، اما همه مصيبت هاي پيش رو به دليل دو اقدام عاقلانه از بروز تلفات انساني جلوگيري شد .
نخست ده ها جوال ملخي بود كه در بامداد هجوم ملخ ها در آب جوشانده و در هنگام گرسنگي مصرف مي كردند . و دوم ابتكاري بود كه در همان روز ابراهيم با مشورت پدر به خرج داد و تعدادي چاروادار به همراهي برادرش به نقاطي كه از ملخ آسيب نديده بود فرستاد و در حد توان خرما جو و گندم خريد و انبار كرد . هنگامي كه ذخيره انبار خانواده ها به اتمام رسيد با تعيين سهميه و به نرخ خريد آذوقه به آن ها مي فروخت هر چند سهم هر خانواده بسيار كم و تا حد جلوگيري از گرسنگي مفرط بود اما آن اقدام خردمندانه و در آن شرايط دشوار تحسين بر انگيز و نشانه مديريت بالاي تاجر زاده دهكويي بود كه از بد حادثه در آن جايگاه تكيه زده بود .و شايد هر ناخداي ديگري در آن روزهاي حساس اين كشتي طوفان زده را به ساحل رسانده بود از خوشحالي و غرور به خود مي باليد . ليكن در اندورن ابراهيم غمي ناشناخته لانه كرده بود و او را آزار مي داد . دليل اين اندوه جانكاه دو عامل مي توانست باشد : نخست يادآوري سخن آن شب پدرش در دامنه كوه چهل دره كه گفت : فرزندان من هيچ كدام حق ندارند كدخدا شوند و دوم ده ها كلام ناگفته اي كه از چشمان ملاغلامعلي هنگام استخاره دير هنگام خواند . او در طول يك سال گذشته بارها و بارها كوشيد اين دو انديشه را از خود دور كند و زندگاني آرامي را در پيش گيرد اما احساس ناشناخته به او نهيب مي كرد كه عاقبت به خير ختم نمي شود .
رايانه
عيب يابي و ترميم رايانه
بالا نيامدن ويندوز
راه حل نه چندان سريع: راهاي متفاتي براي رفع عيب وجود دارد ، كه بسته به خطاهاي كه در زمان بالا آمدن ويندوز با آن مواجه مي شويم طريقه رفع عيب متفاوت خواهد بود،مثلا زماني پيش مي آيد در هنگام بالا آمدن ويندوز نام بعضي از فايلهاي سيستمي را نشان مي دهد كه به دلايلي حذف شده يادر مسير مورد نظر خود قرار ندارد كه همين امر سبب ميشود ويندوز بالا نيايد كه با پيدا كردن فايلهاي نام برده شده در زمان خطا از سيستم ديگر و قرار دادن در مسير مورد نظر خود ويندوز را به حالت اول بر گردانيم .
ويكي ديگر از روشهااستفاده از كليد F8 است كه با نگه داشتن آن در هنگام روشن كردن سيستم و بعد از ردشدن صفحه اول مربوط به Setup مادر برد صفحه اي ظاهر مي شود كه داراي گزينه هاي متفاوتي مي با شد كه به توضيح در مورد دوگزينه پر كاربرد آن مي پردازيم :
1. Safe mode
زماني از اين گزينه استفاده مي شود كه ويندوز مرحله login شدن را طي كرده است وبعد سيستم خطا مي دهد يا گير مي كند و بالا نمي آيد در اين حالت با انتخاب گزينه Safe mode مي توانيم ويندوز را بالا بياوريم دليل اينكه با انتخاب گزينه Safe mode مي توانيم ويندوز را بالا بياوريم اين است كه ، وقتي اين گزينه را انتخاب مي كنيم فايل هاي مو جود در Start up كه در هنگاه بالا آمدن سيستم اجرا مي شوند را غير فعال مي كند و همين امر سبب بالا آمدن ويندوز مي شود زيرا ممكن است زماني كه سيستم بالا مي آيد فايلي در Start up قرار گرفته كه به دلايلي خراب شده است كه مانع بالا آمدن سيستم مي شود گاهي اوقات با انتخاب اين گزينه مي توانيم رفع عيب از ويندوز كنيم .
Good Configuration (your most recent settings that worked) 2.last known
استفاده از اين گزينه اولين كاريست كه در هنگام بالا نيامدن ويندوز انجام مي دهيم زيرا انتخاب اين گزينه همانطوري كه از تفسير اين جمله بر مي آيد ويندوز را به حالتي بر مي گرداند سالم بوده ودر واقع همانند Restore System ويندوز عمل مي كند .
پس از تست تمامي راه حلهاي گفته شده اگر ويندوز بالا نيامد اقدام به عوض كردن ويندوز ميكنيم
طريقه عوض كردن ويندوز در مبحثهاي قبل در مورد آن صحبت كرديم.
هنگام كار با كامپيوتر، RESTART مي شود
راه حل نه چندان سريع:در مرحله اول ويندوز را عوض مي كنيم اگر با عوض كردن ويندوز اين مشكل رفع نشد اطلاعات CMOS را به حالت پيش فرض بر مي گردانيم كه اين كار با بيرون آوردن باطري مادربرد ي يا تغييرجامپري از پايه 1و2 به 2و3ميتوانيم تنظيماتCMOS را به حالت پيش فرض بر گردانيم كه با اين كار ممكن مشكلات پيش آمده در
سيستم رفع شود.پس از طي مراحل ذكر شده شروع به تست قطعات سخت افزاري مي كنيم ابتدا فن Cpu را چك مي كنيم تا از سالم بودن آن مطمئن شويم .ودر مرحله بعد RAM را چك مي كنيم درست نشد بايد باياس مادربرد را Update كنيم طريقه Update كردن باياس در مباحث بعد در مورد آن صحبت مي كنيم .
12.عيب يابي speaker (شنيدن صدا)
هر سخت افزاري امكان دارد سخت افزار آن يا نرم افزارآن عيب پيدا كرده باشد اما ما هميشه ابتدا از نظر نرم افزاري موارد بررسي قرار مي دهيم اگر جواب نداد از طريق سخت افزاري مورد بررسي قرار مي دهيم.
سخت افزار:
امكان دارد فيش speaker درست زده شده نباشد يا سيم speaker دچار قطعي شده باشد.
نرم افزار:
ابتدا اين راه را طي نموده Manager---> sound ---> control panel ---> system ---> devise
پس از كليك بر روي Sound زير مجموعههاي sound نشان داده مي شود كه اگر زير مجموعه داشته باشد اين سخت افزار نصب است اما اگر در مقابل زير مجموعه ها علامت! يا ؟ (تعجب و پرسش) زرد رنگ باشد امكان ناقص نصب شدن سخت افزار است. علامت تعجب زرد رنگ به معناي نصب سخت افزار است اما نصب سخت افزار با مدل ديگر يعني در پنجره نصب كه مدل سخت افزار از ما مي پرسد مدلي انتخاب شده كه با مدل سخت افزار درون سيستم با مغايرت دارد. در اين حال وسيله مربوطه را در همين صفحه انتخاب كرده و remove زده كه از نصب خارج شود. پس از طريق Add new hard ware سخت افزار مربوطه را به وسيله Driver مربوطه ( Cd) يا فلاپي مشخص كه همراه سخت افزار خريده شده راه اندازي مي كنيم.
اگر علامت پرسش زرد رنگ باشد به اين معنا است كه وسيله نصب نشده يا اگر نصب شده سيستم ما (Windows) سخت افزار مربوطه را نمي شناسد.
زارعي ـ پرتو رايان
