ايمان بياوريم به وحدت و يكدلي
( آرش زارعي )
بخش دوم
خدايا براي حسين (ع) چنين مي كوبند ؟ براي حسين فاطمه (س) چنين بر سينه مي زنند ؟ يا براي حسينِ .... عاشورا نزديك است و دغل بازي ها ريشه مي زنند ، تفرقه ها سر از خاك بر مي دارند و به سخره كشيدن قداست انسان غوغا مي كند .
ديري نمي گذرد و چه زود مي آيد روزهاي پر از هيجان و شور . روزهاي نمي دانم چه اي كه مسرور بايد باشم يا محزون ؟ روزهايي كه سال هاي سال است نمي دانم بايد شاد باشم يا ناشاد .
سال هاست كه سياه مي پوشند اما مي خندند ، بر سر مي زنند اما . سال هاست كه من حيرانم و سرگردان. خدايا اگر بر سر مي زنند چرا مي خندند ، يا اگر مي خندند پس ديگر چرا بر سر مي زنند ؟ شايد رسمي است، سنتي است . يا شايد هم سرگرمي اي. ظاهرم را و لباسم را و ديدني ها را سياه كرده ام براي حسين (ع) . اما دلم را ، باطنم و درونم را ، اين هزار پنجره هزار سودا را ، به هيجان در مي آورم براي رو كم كني اين محله براي آن ديگر محله . محكم مي كوبم ، دستانم را به عرش بر مي خيزانم و چنان با سرعت و شدتي بر سينه مي كوبم كه آه از نهادم بر مي خيزد و باز ضربه اي ديگر . اما اگر كمي انديشه مي كردم ، از همان بالا از همان اوج دستانم را دو دستي بر سرم مي كوبيدم، يا شايد هم به شرمندگي ، آهسته و دزدكي پايينش مي كشاندم و در جيب هايم پنهانش مي كردم . اگر فهميده بودم دستانم براي رو كم كني اين محله بر محله ديگر است ، يا براي خود نمايي ها و نه براي حسين فاطمه (ع) . هرگز زحمت تكان دادنش را به خود نمي دادم . هرگز قدم از قدم برنمي داشتم و خودم را خسته اين همه لگد بر زمين كوبيدن هاي دروغين نمي كردم . در خانه مي ماندم و دراز دراز رو به اين گنبد مينا مي خوابيدم و لحظه هاي طولاني به سقف خوشرنگ زل مي زدم كه چه بي ادعا از اين همه بالا نشيني ها ، همه آفرينش را در خود جاي داد و براي همه به يك رنگ خود را مي آرايد . و لحظه اي اندك و گذرا به حسين عاشورا و زينب و عباس و آب و قيام و جنگ و شهادت مي انديشيدم . حتي گذرا تر از اين ، فقط به خدا و حسين مي انديشيدم . همين كافيست . « در خانه اگر كس است يك حرف بس است » .
ديگر آن همه گرد و خاك به راه نمي انداختم . دريا دريا آب به هدر نمي دادم . گناه و زشتي هدر دادن آب بي شك بيشتر از سينه زدن هايم است.
نمي داني ساختن اين آب چقدر سخت است . خداوند بايد كار ساختن آب را به دوش خودمان مي انداخت . حال اگر جرات داشتيم ليواني از آن را هدر دهيم . چون بهتر از هر چيزي پر و بال خود را بر آن مي گسترانيديم و اجازه نمي داديم حتي يك زنبور عسل هم از آن عسل شفابخشي برايمان بسازد . اما چه راحت آن را به كوچه و خيابان مي بنديم به نام حسين (ع) و عزاداري حسين (ع) .
شرم و حياي دردآوري گربانم را به چنگ آورده و مي كِشد و به ياد آوردن اين خاطره عذابم مي دهد . دانه دانه ي هر برنج خنجري است بر قلبم كه چه گستاخ و بي پروا خود را به ميان ديگر عزيزان هل مي دهم كه ظرفي غذا بگيرم . عزيز سمت چپ را هل مي دهم، سمت راستي را لگد مي زنم . داد مي زنم : من من .... به من به من .... نمي دانم گرسنه ام بود يا مزه شهادت حسين (ع) در برنج ها ، مرا به عرش مي رساند . يا شايد در خانه اصلا و ابدا برنج نخورده بودم . نمي دانم ، اما در خيل جمعيت عزادارِ خسته كه منظم بودند و آرام ، من تنها كسي بودم كه گستاخ و پر ادعا به همه هجوم مي آوردم ، به آب و آتش مي زدم ، قانون شكني مي كردم ، حرمت شكني مي كردم كه به ابتداي صف برسم و ظرف غذا را به چنگ آورم . نه يكي نه دوتا ، پس چند تا ؟ نمي دانم مي شود آن قدر برد كه آذوقه چند ماه من و او و ديگري و چند تا مرغ و خروس و كبك و كبوتري هم باشد .
سلام بر حسين (ع) پرنده هايم هم به نان و نوايي رسيدند . نمي شود سالي دو بار رمضان و محرم باشد ؟ واي بر من . چند سالي است كه بهتر شده ام ، اما هنوز گستاخم و پر ادعا و به حقوق ديگران اهميتي نمي دهم . اما هنوز نفهميده ام نتيجه اين همه ديگر برنج و اين همه شير و شربت و شيريني و ... چيست ؟ مي خواهند مردماني گرسنه را سير كنند ؟ مي خواهند شربت شهادت بنوشانند ؟ مي خواهند ثوابي داشته باشند ؟ يا مي خواهند خودي نشان دهند ؟ با خود مي انديشم من كه در خانه هفته اي چهار نوبت آن هم ظهر و شب را برنج و مرغ مي خورم ، هر روز گواراترين شربت ها را به كام مي ريزم پس ديگر چرا علي (ع) و حسين (ع) را به سخره كِشم ؟ ! چرا اين همه ولخرجي به نام دين انجام مي دهم ؟ ! به ولله علي (ع) و حسين (ع) با اين سينه زدن هاي ريايي زنده نمي شوند ، هرگز شفاعتمان نمي كنند . اگر مي خواهيم خدايي و حسيني باشد ، به ديگران علم بياموزيم ، چشن عروسي عزيزانمان را برافشانيم ، كتابي به كتابخانه دهيم . آبي به كوچه ها نبنديم ، درختي را از ريشه برنكنيم ، يا حتي براي يك سال هم كه شده فارغ از هر حسين و عاشورايي ، همه كه جمع و جور شديم با وحدت و يكدلي ، در كنار هم بر روي خاك مقدس شهر عزيزمان بنشينيم و براي بهتر شدن شهر و ديارمان انديشه اي زيبا بيافرينيم كه آن را با همان وحدت و يك دلي به انجامش رسانيم . امسال را بياييم سينه يزنيم .ولي ولخرجي هاي پخت برنج و
نوشاندن شربت و خوراندن شيريني را كنار نهيم . امسال را به جاي برنج خوردن ، برنج بكاريم . برنج نمي شود ، « گز » بكاريم ، « كُنار » بكاريم . آن يك روز را اگر برنج نخوريم كمبود نيرو نمي گيريم ، اما با آن درخت روزها و روزها و روزهاي بيشماري را مي توان زير چتر سبز آن به زيبايي كارمان فكر كنيم و از آن لذت ببريم . مگر حسين (ع) روز عاشورا به مهماني برنج و شربت رفته بود ؟ اگر حسين (ع) به مهماني خدا رفت پس ما هم پشت سر حسين (ع) حركت كنيم . براي او و به ياد او و راه او سينه بزنيم ولي ولخرجي نكنيم . هيچ نخوريم و نياشاميم . حسين (ع) هم تشنه شهيد شد و گرسنه . ما كه نمي خواهيم به شهادت برسيم ظهر كه شد همه به خانه هايمان برمي گرديم و از آنچه مادران و خواهران و همسرانمان آماده كرده اند ، همان را مي خوريم . آن ها مي دانند چقدر بپزند ، چه كنند كه اسراف و ريخت و پاش نباشد . حسين كه رحمت خدا بر او باد كه هيچ ، خداي حسين (ع) هم راضي تر و شادمان تر است . دروغ مي گويم ؟ !
يكي برخيزد و بگويد : دروغ است . امسال آب را گل نكنيم . آبي را به كوچه و به زمين رها نكنيم . به زيبايي از آن بهره ببريم . روز عاشورا حتي خردسالان نيز قدر آب را مي دانستند ، يعني ما كه اين همه ادعاي تمدن و فهم و شعور داريم ، قدر آب را نمي دانيم ؟ مي دانيم ، پس بايد به خود بياييم .
امسال بياييم نماز ظهر را راس ساعت 2 عصر كه هيچ ، شب بخوانيم . تا شب سينه بزنيم هر كه زودتر خسته شد ، باز مانده است . شب كه هيچ نيمه هاي شب بخوانيم آن هم با چراغ خاموش كه هر كه خسته بود ، به راحتي بتواند برود و استراحتي كند .... مگر حسين (ع) براي نماز قيام نكرد ؟ مگر حسين روز عاشورا در زير آفتاب گرم كربلا در جلو چشم هزاران دشمن خيره سر قسم خورده ، مگر آنجا نماز نخواند ؟
نمي دانم ، شايد حسين (ع) هم نماز را ساعت 2 عصر خوانده باشد ! ! چرا اصل عاشورا را از ياد برده ايم ؟ چرا وصله هاي ناجور به حسين (ع) و عاشورا مي چسبانيم ؟ چرا به نام دين ولخرجي مي كنيم ؟ چرا به نام حسين(ع) اسراف مي كنيم ؟ مگر از ده ها نقص و ده ها كمبود نمي ناليم ؟ مگر نمي گوييم زمين ورزشي مناسب نداريم ؟ مگر نمي گوييم كتابخانه نداريم ؟ مگر نمي گوييم بهداشتمان ضعيف است ؟ مگر نمي گوييم اينترنتمان مشكل دارد ؟ مگر نمي گوييم پارك نداريم ؟ مگر فقير نداريم ؟ مي گوييم و مي دانيم و بر سر مسوولين فرياد مي زنيم اما غافل از اسراف و ولخرجي هاي رمضان و محرميم . مي دانيم اما توان مديريت كردن و سامان بخشيدن به آن را نداريم . مي دانيم اما ياد نگرفته ايم از داشته هايمان چگونه به صورت مطلوب استفاده نماييم . مي دانيم اما به سخنان يكديگر گوش نمي دهيم . مي دانيم اما سر خود هر كس به ساز خود مي رقصد . ديگر زمان مقصر نشان دادن ديگران نيست ، زمان موثر بودن است . همتي لازم است تا به اوج برگرديم .
من مي گويم امسال لحظه رويايي مان ، لحظه به هم رسيدنمان به تلافي نينديشيم . بي خيال كينه ، بسان آشنا ، چون دوست كه پس از مدتي به حضور هم رسيده اند ، يكديگر را به مهر و به زيبايي صدا بزنيم . به گرمي در آغوش بگيريم ، به هم عشق بورزيم . همه كه به هم رسيديم از هر دسته و از هر گروه و محله اي ، با هم يكي شويم . بگذاريد راويان داستان ها بسازند و عكاسان به ثبت برسانند اين يكدلي و يكپارچگي را . وقتي تو مي تواني ، او مي تواند ، آن ها مي توانند چنين صفت نيكو داشته باشند ، چرا من به طريق نيكان گام بر ندارم ؟ چرا من خودم را از ديگران جدا و برتر بدانم ؟ چرا غرور نازيبايم را كنار نگذارم ؟ چرا با نيكو صفتان نگردم ؟ « خواهي نشوي رسوا هم رنگ جماعت شو » . من مطمئنم امسال لحظه به هم رسيدنمان زيبا خواهد شد . چرا كه ايمان دارم مردم من ، دوستان من و من ، شهامت اين را داريم كه اگر اشتباهي رخ داد ، درستش كنيم . اگر جسارتي كرده ايم ، عذرخواهي كنيم . اگر كينه اي در دل داريم ، كنارش بگذاريم . من مطمئنم كه مي توانيم يك دل و يك رنگ باشيم . مي توانيم پيرو نياكانِ نيكِ خود ، پندار نيك ، گفتار نيك و كردار نيك را چراغ راه خود قرار دهيم . تا اوج راهي نيست ، اما همت و همدلي لازم است كه انشاءالله ... داريم .
آرش زارعي ـ 25/8/89 بندر عباس
حقوق شهروندي ( قهوه تلخ )
اگر نگاهی چند به اطرافمان بیاندازیم خواهیم دید به یقیق مردمی موفق بوده اند که توانسته اند خود سرنوشتان را رقم زنند و گذشت زمان از همه بهتر گویای این امر بوده است، حال اگر ما اینچنین هستیم بی شک، بازخورد کارهایمان بوده است و جامعه ای می تواند عنان سرنوشت خود را بر عهده گیرد که مردم آن جامعه دارای سطح بینش و آگاهی لازم باشند و این اگاهی ، جامعه را به سوی دموکراسی (برابری) و پیشرفت سوق می دهد و اگر در تاریخ نیز نگاهی گذرا داشته باشیم می بینیم که منشا پیشرفت و عقب ماندگی در هر جامعه ای مردم بوده اند چرا که عدم آگاهی از حقوق شهروندی باعث می شود بعضی از صاحب منصبان از زیر بار مسوولیت دوش خالی کنند بدون اینکه بخواهند پاسخگو باشند.
چندی پیش که در روستا راه می رفتم می دیدم که دهکویه کمی مسیرش عوض شده و در حال سپری از موانعی است که اگر محقق شود به یقین همانند گذشته می تواند سرآمد خیلی از شهرهای منطقه شود اما افسوس که در خانه ی گرم زمستانی نشسته ایم و راحتی امروز را بر فردا ترجیح داده ایم غافل از اینکه فردا همانند امروز و دیروز می گذرد و ما الان کاری جز افسوس از دست رفتن دیروز را نداریم ، اگر لازم می دانید بیایید کمی خانه تکانی کنیم.
اگر به سرمقاله ی شماره ی 68 پسین دهکویه نگاهی گذرا بیاندازیم می بینیم که منشا عقب ماندگی در روستا را مردم (دهکویه) دانسته است و به نوعی مسوولین را مبرا از عقب ماندگی دانسته است، من نمی گویم که مردم مقصر نیستند اما در اینجا چند نکته قابل ذکر است :
نکته ی اول:
وقتی در هر جامعه و در نوع کوچک آن مثل یک روستا ، مردم از حقوق خود آگاه نیستند و نمی دانند وظیفه و اختیارات یک شهروند ، شورا ، دهیار ، فرماندار و نماینده در چه محدوده ای تعریف شده است شما چه انتظاری از مردم دارید ؟! در این موقع مردم تا احساس نیازی نکند سکوت نموده و در صورت نیاز، در خواست خود را بدون توجه به وظیفه و اختیارات تعریف شده طلب نموده و شاید هم به تشنج کشیده شود، اینجا چه کسی مسوول است ؟! آن کسانی که مردم را به حقوق خود آشنا نمی کنند ، آیا چیزی غیر از این است ؟ چند نفر از مردم حقوق شهروندی خود را می دانند و چند بار شده مسوولین به طور مستمر با مردم در تماس باشند و از فعالیت های انجام گرفته و آینده ی خود سخن بگویند؟ چند درصد مردم می دانند که می توانند در جلسات شورا و . . . شرکت کنند و چند بار اعلام شده که فلان جلسات علنی است ؟
نکته ی دوم:
مگر شورا ، فرماندار و نماینده تنها سازمانهای قانونی برای پیشبرد اهداف منطقه نیستند ؟ مگر این افراد سخن گویای مردم نیستند؟ مگر این افراد چشم انداز آینده ی ما را تعیین نمی کنند ؟! مگر این افراد، به اختیارات و وظایف و مشکلات پیش روی خود آگاه نیستند ؟! ، اگر چنین است چرا نباید از این افراد به خاطر عملکردشان سوال و یا انتقاد شود؟
مگر نماینده ی محترم آقای حسنی نبود که قبل از انتخابات در دهکویه قسم یاد کرد و گفت که ان شاالله تا یک سال آینده شاهد تحولات بزرگی در دهکویه و منطقه هستیم ؟! یک سال هیچ اما قریب به یک دوره از انتخابات می گذرد چه شد ؟
مگر فرماندارهای قبلی قول و مساعدت در زمینه های مختلف ندادند آیا فرماندار فعلی می تواند به آنها جامعه ی عمل می پوشاند یا نه ؟
و اما نکته ی سوم :
چند سوال زیر برای این مطرح شده تا کمی موضوع روشن تر شود :
1.چه نهاد قانونی باید برای ارتقای زادگاهمان (اعم از شهر یا بخش شدن) به شهرستان،استان و تهران سفر نموده تا از نزدیک در جریان کارها قرار گیرد ؟
2.چه نهادی باید از فرماندار یا نماینده و مسوولین در خواست نموده تا به دهکویه بیایند و از نزدیک مشکلات را ببینند تا مشکلات مرتفع شود ؟
3.چه نهادی باید برای ارتقاء زادگاهمان از مسوولین شهرستان درخواست کند که نمایندگی بعضی از ادارات را در دهکویه بگیرند ؟
4.چه نهادی باید به دنبال آوردن مدارس شبانه روزی و مراکز آموزش عالی باشد ؟
5.چه نهادی باید بار برای آوردن نماز جمعه پیگیری انجام دهد ؟
و هزاران سوال از این قبیل.
همانطور که می بینید مردم در عصر حاضر جزء یاد آورنده ی مطالباتشان نیستند و این مسوولین هستند که از مجرای قانون باید اهداف را پیش ببرند و مردم هرگز تلاش ها و زحمات مسوولین را نادیده نمی گیریند اما جا دارد که پیگیری ها در بعضی زمینه ها بیشتر شود .
و در آخر از مسوولین خواهشمند است که پیگیری های انجام شده را در خصوص مجتمع ورزشی ، پروژه ی آبرسانی آب شیرین و غیره را در اختیارات مردم قرار دهند.
برگرفته از :وبلاگ دهكويه شهر آشنا
www.dahkooye.blogfa.ir
مـهـاجـرت سكه دو رو
بخش پاياني
با سلام به خوانندگان فهيم پسين دهكويه ، در بخش پاياني مقاله « مهاجرت سكه دو رو » به اولين مهاجرين دهكويه و علت موفقيت آنان و همچنين عواملي كه سبب شد موج دوم مهاجرت ها صورت گيرد را مورد بررسي قرار داده ايم .
مهاجرت چند شكل دارد ، اين مهاجرت مي تواند از جنبه مذهبي ، تجاري ، فكري و سياسي و ... باشد . ولي اساس مهاجرت دو شكل دارد :
1 ـ مهاجرت بر اثر فقر
2 ـ مهاجرت به دليل داشتن ثروت
در بررسي اين جنبه ها ابتدا فقر را تحليل مي كنيم . عده زيادي هستند كه در فقر به سر برده و تصميم مي گيرند كه محل زندگي خود را رها كرده تا شايد گشايشي حاصل گردد و زندگي آن ها بهتر شود . اين گروه يك مشكل اساسي دارند ، به اين معني كه اين مهاجرت بدون فكر و برنامه قبلي صورت مي گيرد و علت آن هم ناچاري و بحران موجود در زندگي آن هاست .
اين گونه افراد هيچ گونه برنامه خاص و يا هدف مشخصي در مهاجرتشان به چشم نخورده و فقط براي گذران زندگي مهاجرت مي كنند . به همين دليل است كه وفتي به مفصدشان كه عموما شهرهاي بزرگ است مي رسند با مشكلاتي چندين برابر قبل مواجه مي شوند و در اين مهاجرت اكثريت قريب به اتفاق آن ها شكست خورده و زندگي شان با موفقيت همراه نيست .
و اما گروه دوم : كه ثروت باعث مهاجرت آن ها مي شود ، به دليل داشتن ثروت هيچ راه پيشرفتي را براي خود فرزندانشان نمي بينند و نمي توانند با اين ثروت در روستا به اهداف خود برسند و بنابراين شكل دوم مهاجرت صورت مي گيرد تا خود و خانواده از امكانات رفاهي و تحصيلي بيشتري برخوردار گردند . اكثر اين افراد موفق مي شوند و علت آن هم اين است كه با برنامه و هدف خاص به پيش مي روند . اين افراد از ابتدا مكان مهاجرت ، مسكن ، شغل و ... را پيش بيني كرده و دست به مهاجرت مي زنند.
در مورد مردم دهكويه به چند جنبه مي توان اشاره كرد . اگر به صورت كلي به موضوع مهاجرت مردم دهكويه نگاه كنيم خواهيم ديد كه اولين مهاجران خانوده زارعي و مدني يعني فرزندان حاج رجبعلي در دهه 20 و 30 هستند . اين افراد از همان زمان با فكر و هدف خاص به اين انديشيده بودند كه در روستايي مانند دهكويه هيچ گونه پيشرفتي نخواهند داشت ، همانند اين كه يك ماهي بزرگ را در يك تُنگ كوچك محبوس نمايند . جاي ماهي در درياست نه اين تنگ كوچك .
اين خانواده بزرگ نيز مهاجرت كردند هم خانواده مرحوم حاج شاهمراد به رغم همه مشكلات آن زمان و هم خانواده مدني مانند حاج قاسم و حاج عباس موفق بودند . اين مهاجرت به صورت انفرادي بود .
در دهه اول 50 خورشيدي كوچ مردمان دهكويه شروع شد كه علت آن افزايش قيمت نفت و رونق و شكوفايي اقتصاد ايران بود دولت وقت بيشتر اهداف خود را بر پايه توسعه بنادر ، گمركات و كشتيراني پايه گذاري كرد و همين امر باعث ايجاد فرصت هاي اشتغال بيشتر در بنادر شد .
در اين زمان بود كه موج دوم مهاجرت ها شروع شد و چون اين افراد از سواد بالايي برخوردار نبودند ، بيشتر آن ها شروع به سرمايه گذاري در زمينه هاي خريد مسكن ، مغازه ، خودروهاي سنگين و حمل بار نمودند . نمي توان گفت اين افراد موفق نبودند ، موفق بودند اما در حد خودشان . چون موفقيت يك امر نسبي است كه مي توان در باره ابعاد آن بحث هاي زيادي نمود . مثلا مي بينيم كه يك خانواده فرزندانش را به تحصيلات عاليه مي فرستد و همه مدارج عاليه را طي مي كنند . به اين خانواده ، خانواده موفق مي گويند . ممكن لست يك خانواده در زمينه تجارت موفق باشد . مانند افرادي كه به كشورهاي حوزه خليج فارس مهاجرت كرده و با احداث دفاتر تجاري به موفقيت هاي بزرگ دست يافتند .
يكي از علل مهم موفقيت اين افراد سلامت فكر و روح و همچنين پايبندي به اصول اخلاقي و مذهبي آن ها بود . بخصوص در دهه 50 كه متاسفانه جامعه در فساد غرق شده بود ، اگر اين افراد اعتقادات قوي نداشتند ممكن بود آن ها هم در اين فسادها غرق شوند .
پس مردم دهكويه ياد گرفتند كه براي پيشرفت و موفقيت بيشتر بايد به نقاط پر جمعيت تر و با ديد وسيعتر مهاجرت كنند . پس از پيروزي انقلاب اسلامي كشور ما درگير يك جنگ ناخواسته شد . در اين زمان عده اي از افرادي كه قبلا به كشورهاي حوزه خليج فارس مهاجرت كرده بودند به جاي اين كه به فكر تجملات زندگي باشند سعي كردند هنگامي كه در ايران هستند به دليل تمكن مالي تصميم به سرمايه گذاري در زمينه هاي مختلف گرفتند . اين كار بسيار درستي بود زيرا در جريان جنگ كويت بسياري از ايرانياني كه از آنجا برگشتند وضع خوبي نداشتند . در عوض دهكويي ها هيچ گونه مشكلي نداشتند چون قبلا اكثر آن ها در شهرهاي شيراز و بندر عباس و ... سرمايه گذاري كرده بودند . اين موضوع نشان دهنده فكر بلند اهالي دهكويه است . بسياري از مهاجرين دهكويه علاوه بر بعد اقتصادي در زمينه هاي علمي و فرهنگي نيز صاحب موفقيت شدند ، زيرا فرزندان آن ها توانستند به سطوح عاليه علمي راه يافته و شغل هاي مديريتي بالايي را توانستند به دست بگيرند . كه نمونه هاي آن را هم اكنون در لارستان مي بينيم . كه برخي از آن ها از روساي ادارات هستند .
در مجموع مي توان گفت ، عده اي نيز بودند كه از اين مهاجرت نتيجه اي نگرفته و موفق نشدند ، كه مي تواند دلايل مختلفي داشته باشد .
در اين زمان از مردم انديشمند و فهيم دهكويه انتظارات بيشتري مي رود، زيرا در زمان هاي گذشته امكانات و شرايط لازم براي ادامه تحصيل مردم فراهم نبود ، امام در برهه كنوني انتظارات و توقعات از اهالي بخصوص نسل جوان بيشتر است . افرادي كه مهاجرت مي كنند بايد بتوانند فرزنداني عالم و سالم به جامعه تحويل دهند زيرا ساختن جامعه سالم فقط با رشد اقتصادي امكان پذير نيست بلكه بايد فكر و انديشه افراد نيز در كنار آن رشد كند . پس بايد در كنار پرداختن به مسايل اقتصادي از نظر علمي نيز رشد داشته باشند .
از جوانان انتظار مي رود همانگونه كه تاكنون به دهكويي بودن خود افتخار مي كنيم ، با تلاش و جديت فرواند و با داشتن هدف و برنامه مشخص براي زادگاه عزيزمان دهكويه افتخار آفرين باشند .
در پايان از آقاي مهندس حسن هوشمند سرپرست محترم جهاد كشاورزي لارستان و آقاي اميد علي يوسفي كه در بحث كارشناسي اين مقاله مرا ياري نمودند كمال تشكر را دارم . امير منفرد ـ آبان 89
جنگ نرم ، ناتوي فرهنگي ، تهاجم خاموش
تاريخچه :
جنگ یا بر اندازی نرم، از مفاهیمی است که تقریباً از اواخر دهه ی 70 میلادی و اوایل دهه ی 80 میلادی، مورد توجه مراکز اطلاعاتی ـ امنیتی در غرب قرارگرفت و از اوایل دهه ی 90 میلادی وارد فاز عملیاتی گردید و تغییرهای مورد نظر را در تعدادی از کشورهای هدف (به ویژه کشورهای بلوک شرق)، ایجاد نمود. از همان زمان که دگرگونی های نرم به مرحله ی اجرا رسید تعاریف گوناگونی از ماهیت آن ارایه گردیده است.
پس از فروپاشی شوروی در سال 1991، پایان دوران جنگ سرد و سیر طبیعی جهان به سمت تک قطبی شدن آغاز شد، آمریکا در صدد برآمد این امر را تسریع نموده و جهان را به سمت آمریکایی شدن هدایت کند و برای تحقق این امر، مقوله فرهنگ را وارد رقابت های جهانی کرد تا با تحت تاثیر قراردادن اعتقادات و آداب و رسوم مذهبی و هنجارهای اجتماعی جوامع و تسلط فرهنگی برآنها، به این امر و نیز تحقق دهکده جهانی که توسط استراتژیست های آمریکا مطرح شده بود دست یابد.
تعريف جنگ نرم :
تعاریف گوناگونی از ماهیت آن ارایه گردیده است. اجرای برنامه های حساب شده ی مسالمت آمیز به منظور تغییر سیستم سیاسی یک کشور و یا ایجاد تغییر و تحول مورد نظر برحاکمان و مردم در جوامع مدنظر، از تعاریفی است که به شاخصه ها و اهداف اصلی جنگ نرم اشاره دارند.
ایجاد دگرگونی در جوامع با تکیه بر تغییر دیدگاه ها و نگرش های حاکمان و مردم بحث اصلی جنگ نرم مي باشد؛ در آن صورت این جنگ، مدلی نوین از فعل و انفعال های این دولت ها برای سلطه، روی کشورهای مختلف را نمایش می دهد. چرا که سلطه و استیلا با تعاریفی از قدرت، بسط و توسعه یافته که قدرت را توانایی تمرکز، تنظیم و یا هدایت رفتار می دانست.
دقیقاً با این تعریف از قدرت است که قدرت نرم جایگاه ویژه ای در تئوری های سلطه می یابد. قدرتی که تمام توان و ظرفیت خود را متمرکز بر قانع کردن دیگران می سازد تا رفتار آنها را به گونه ای مورد نظر تنظیم و هدایت نماید. بنابراین رساترین تعریف برای جنگ نرم، هدایت افکار به سمتی است که جوامع به گونه ای بیندیشند که سردمداران سلطه گر می خواهند
اهداف جنگ نرم
تسخیر مغزها و تخریب افکار و عقاید، یک جنگ بدون خونریزی است که پیروزی هایش عمیق تر و سریع تر اتفاق می افتد اما آثار سیاسی و اقتصادی و اجتماعی آن برای کشوری که مورد تهاجم قرار گرفته است بسیار سنگین تر و مخرب تر از جنگ نظامی است؛ زیرا از آنجا که فرهنگ زیر بنای همه مقوله های دیگر مورد ابتلای بشر است، تخریب فرهنگی همه ابعاد یک اجتماع را تخریب و مقاصد شوم دشمن را یک جا تامین می کند.
حمله به فرهنگ در واقع حمله به سرچشمه است. در جنگ فرهنگی یا جنگ نرم که ناتوی فرهنگی آن را رقم می زند ابزارهای مورد استفاده، رسانه های تصویری و نوشتاری و صوتی است تا از قدرت مهاجم، تصویر قابل قبول و موجهی برای جوامع ایجاد و جامعه مغلوب را مجبور به پذیرش هنجارهای خود کند.
از آنجا که مبنای فرهنگ غرب بر لیبرالیسم و سکولاریسم استوار است، آمریکا و همپیمانان غربی آنها یعنی عناصر ناتوی فرهنگی، دشمن مقابل خود را پس از حذف شوروی از جریان رقابت، اسلام یافته اند و آن را در تقابل با منافع خود می دانند بنابر این همه ابزارهای تهاجم را علیه اسلام به کار گرفته اند این در حالی است که هدف حقیقی ناتوی فرهنگی اسلام ستیزی است.
مبارزه فرهنگی با اسلامی که خواستگاه آن ایران و انقلاب ایران است از بیداری اسلامی در دیگر ممالک جلوگیری می کند و به جایگیر شدن ارزش های غربی در فرهنگ ملت ها منجر خواهد شد.
غرب به قدرت اسلام برای ایجاد تحول در همه زمینه های زندگی بشر وقوف کامل دارد. پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، درسی فراموش نشدنی برای غرب و باوری قطعی بر این مسئله است که تحولی که اسلام در ایران ایجاد کرده است قابل تسری به جوامع دیگر اعم از اسلامی و غیراسلامی است.
به این علت، بیشترین احساس خطر و دغدغه و اضطراب از ناحیه اسلام برای آنها رقم خورده است.
اشپینگلر، ایدئولوگ سیاسی می گوید: «آینده از آن اسلام است و غرب در مقابل اسلام سقوط خواهد کرد.»
نوک حمله ناتوی فرهنگی که جبهه جنگ نرم را برای نیل به آمال و مقاصد شوم خود برگزیده و تقویت کرده است جوانان و عناصر تاثیر گذار و تاثیر پذیر جوامع و نیروی کارآمد کشورهای هدف هستند؛ زیرا جوانان موتور محرک چرخ های پیشرفت و تعالی جامعه اند و هرگونه اخلال در عملکرد صحیح آنان به مرگ امیدهای جامعه ای که به پیشرفت و صعود نظر دارد منجر خواهد شد.
اهداف کلی جنگ نرم عبارتند از:
نابودی هویت ملی و مذهبی جوامع و دست یابی به اهداف سیاسی و اقتصادی و اجتماعی که تامین کننده منافع قدرت مهاجم باشد.
ترویج ارزش های مشترک غرب به منظور تضعیف ارزش های مقاوم کشورهای هدف
قدرت یافتن روزافزون نظام سرمایهداری غرب و حذف نظام متعالی اسلام از جوامع.
پیشگیری از شکل گیری تمدن اسلامی و بیداری اسلامی ناشی از آن.
تمرکز زدایی از ذهن جوانان کشور هدف نسبت به راهکارهای پیشرفت و توسعه صنعتی و فنی و...
بازداشتن جوانان کشور هدف از دست یابی به ارزش های علمی.
ایجاد جو انفعال و عدم حساسیت نسبت به تهاجم نظامی و سیاسی و...
ایجاد وابستگی اقتصادی در کشور هدف و نیل به منافع مادی.
و...
فضاي مجازي ( اينتر نت ) ابزار جنگ نرم
مؤلفه ها و شاخصه های منحصر به فرد جنگ نرم، فقط به کمک و یاری رسانه ها به سرانجام می رسد. همه ی رسانه ها، از جمله دیداری و شنیداری، کتبی و شفاهی به دلیل کارکردهای خاص روانی و تبلیغی در مجموعه ی ابزارها و شیوه های جنگ نرم کاربرد ویژه ای می یابند. چنان که نمی توان از نقش امواج رادیویی و ماهواره ای در دوران جنگ سرد و مراحل ابتدایی جهان تک قطبی غفلت نمود. ما در این نوشته ـ به خصوص ـ تبیین ظرفیت های فضای مجازی و سایبری در جنگ نرم را دنبال خواهیم کرد؛ گرچه گستره ی این بحث نیز مستلزم بحث مفصلی است.
برای بحث در چرایی و چگونگی کاربرد روز افزون فضای سایبر در جنگ نرم لازم است به تعریف و تشریح مختصات این محیط پرداخته شودتا از محتوای بحث، الگوی عمل براندازی نرم با مختصات و شرایط خاص فکری و فرهنگی به دست آید.
فضای سایبر، محیط الکترونیکی واقعی است که ارتباط انسانی را به شیوه ای سریع، فراجغرافیایی و با ابزارهای خاص مستقیم و زنده میسر می سازد. به عبارتی، تئوری پیوند (ادغام) مکان در زمان، یا تبدیل جهان جغرافیایی به دهکده ی جهانی، به صورت واقعی با رشد و گسترش فضای مجازی اتفاق افتاد. این فضا و محیط که بسیاری از ویژگی های دوران فلسفی پسامدرن را در خود دارد، موقعیت ها و شاخصه های بالقوه ای است که وجه جداسازی آن با سایر ابزارهای رسانه ای و اطلاع رسانی است.
1 ـ جهانی و فرامرزی بودن: ویژگی منحصر به فردی که فضای سایبر را از دیگر رسانه ها جدا می سازد، همین بُرد جهانی است. این جهانی بودن با ارسال گسترده ی امواج ماهواره ای از یک نقطه ی خاص به سراسر جهان متفاوت است. علاوه بر محدودیت های خاص امواج ماهواره ای در مناطق مختلف و مشکلات فنی و محیطی آن، برنامه های ماهواره ای در یک نقطه ی مخصوص تولید و سپس انتشار می یابند. در حالی که در محیط مجازی اینترنت، امکان تولید جهانی فراهم است.
2 ـ ویژگی فوق تصور دیگر در فضای مجازی: امکان ارتباط دو طرفه به صورت سهل و آسان است. به عبارتی در این محیط امکان های خاصی ارتباط سریع و آسان کاربران، سرورها و مدریت کنندگان را امکان پذیر می سازد. این ویژگی نیز در انواع دیگر رسانه ها با محدودیت ها و مشکلات خاصی رو به روست.
3 ـ جذایت و تنوع، ویژگی دیگر فضای مجازی است: ضمن این که امکان بهره برداری از همه ی جذابیت های خاص رسانه ای مانند: فیلم، عکس و ... همان طور که ذکر شد مشتری مداری محض در تنوع و جذابیت این محیط تأثیر به سزایی دارد. شاخصه های دیگری نیز این محیط را برای بهره گیری در عرصه ی جنگ نرم مهیا می نماید.
4 ـ مخاطب خاص و تاثیر گذار: همین مسأله باعث شده که اینترنت و فضای مجازی نوعی مرجعیت فکری ـ سیاسی را برای کاربران خود ایجاد نماید. گرچه می توان ادعا کرد این امر در جوامعی با فراگیری کاربران، موضوعیت خود را تا حدودی از دست داده است. اما حداقل در ایران هم چنان به عنوان یک نقش برای فعالین این عرصه تعریف می شود.
5 ـ مسأله ی دیگر امکان عبور و عدم تقید به بخش مهمی از قوانین و محدودیت های رایج در سایر رسانه ها است: این امر به ویژه در محیط های غیررسمی بیشتر رایج است. به عنوان مثال وبلاگ ها با گستردگی میلیونی خود توانسته اند مخاطبانی فراگیر جذب کنند که به طور معمول مقید به قوانین خاصی نیستند و چه بسا وبلاگی با مخاطبانی به مراتب بیشتر از یک وب سایت و خبرگزاری رسمی، با دستی باز همه ی خطوط قرمز یک جامعه را زیر پا بگذارد و بتواند از سد فیلترینگ و محدودیت های فنی هم رها شود. یا می توان به کامنت ها و نظرهای کاربران به عنوان یک بخش جذاب اشاره کرد؛ که می تواند از قواعد و رویه های موجود استثنا شود. همه ی این ویژگی ها، امکان بهره بردای از فضای رسانه ای در عرصه ی جنگ نرم را آسان می کند.
از آنجا که اقناع مخاطب و موج سواری براساس خواست های افکار عمومی، در میان جوامع متعارض، مهمترین شیوه ی پیشبرد جنگ های نرم است. شاخصه های ذکر شده در فضای سایبر، بسترها و ظرفیت های لازم را برای بهره برداری از این محیط در راستای هدف فراهم می سازد.
جنگ نرم به دلیل ماهیت خود و عدم نیاز به ابزارهای فیزیکی به دنبال آن است که در مسافت های دورتری از مراکز طراحی کننده به اجرا درآید. جهانی و فرامرزی بودن فضای سایبر امکان های مورد نیاز را به آسانی در اختیار طراحان جنگ نرم قرار می دهد و با فراهم شدن بستر های فکری ـ فرهنگی اهداف مدنظر، از سوی جریان های درون جامعه ی هدف دنبال می شود. میسر بودن ارتباط دو طرفه نیز ابزارهای عملیاتی را در خدمت طراحان و رهبران مراکز مورد نظر در می آورد و در موقعیت های حساس که امکان حضور و هدایت مستقیم میدانی حوادث از براندازان سلب می شود؛ عناصر حاضر در صحنه نقش رسانه ای عملیات را بازی می کنند. «ما همه رسانه ایم، شعاری است که دقیقاً برگرفته از این الگو در حوادث اخیر مدام طرح می شد.»
از سوی دیگر، جنگ نرم به عناصر و سربازان میدانی نیاز دارد که از جنس مخاطبان جامعه ی هدف باشند. این عناصر باید برای خود یک هویت خاص قایل باشند تا بتوانند هدایت روند درگیری را برعهده گیرند و در شرایط کنونی امکان دسترسی به فضای مجازی به دلیل در اختیار گذاشتن لحظه ای حجم وسیعی از اخبار، اطلاعات و تسهیل ارتباط چنین هویت کاذبی را به راحتی در میان بخشی از صحنه گردانان حوادث ایجاد می نماید.
مباحث مورد نظر نشان دهنده ی ظرفیت بسیار بالا و استثنایی فضای مجازی برای هدایت جنگ نرم است. به ویژه نبود بسیاری از قیود و محدودیت ها که برای سایر اقسام رسانه ای وجود دارد در محیط مجازی، گستره ی فعالیت در این فضا را برای اهداف و انگیزه های امنیتی و سیاسی افزایش می دهد. این مجموعه شرایط است که امروزه هوس بهره گیری از این فضا را برای غلبه بر دیگر ملت ها در میان مراکز قدرت جهانی ایجاد می نماید. برای غلبه بر دیگر ملت ها در میان مراکز قدرت جهانی ایجاد می نماید. حوادث چند ماه اخیر ایران را باید یک میدان آزمون برای کاربرد فضای مجازی در عملیات روانی و جنگ نرم دانست.
رویکرد مسؤولین و دولت های معاند (دشمن) با نظام اسلامی، به شفافیت بحث کمک می کند. به عنوان نمونه، در ایام نزدیک به 16 آذر که قرار بود برخی از مخالفان با حضور در خیابان ها، به مقابله و تعارض با نظام بپردازند؛ «نتانیاهو» نخست وزیر رژیم اشغالگر رسماً به مقام های آمریکا توصیه کرد که از ظرفیت وب سایت های اجتماعی با ارایه ی اطلاعات خاص برای هدایت آشوب های داخلی استفاده کند.
در مورد دیگری «هیلاری کلینتون» وزیر خارجه ی آمریکا از تلاش کشورش برای استفاده از ظرفیت فضای مجازی علیه ایران اشاره نمود. اشاراتی از این دست، از اهمیت این حوزه جهت فعالیت رسانه ای برای برخورد با نظام های معارض در ادبیات سیاسی آمریکا، پرده بر می دارد.
بنابر این طبیعی است که غرب همه ابزارهای تهاجم نظیر؛ شبکه های تلوزیونی و رادیویی، سایت های اینترنتی، مطبوعات، خبرگزاری های بین المللی، شبکه های فعال جهانی مثل بی بی سی و سی ان ان و بودجه های فراوان برای تخریب فرهنگی را علیه جمهوری اسلامی به کار گیرد ادامه دارد .........منابع : www.softwar.isarblog.com/%3FpostId%3D611
www.basij1373.blogfa.com
خاطرات معلم شهيد مهندس ماشاء الله صفري
20/6/61 خط مقدم جبهه كوشك پاسگاه زيد
آغاز مي كنم به نام خدايي كه شفا دهنده و التيام بخش كليه دردهاي درمان ناپذير است . نمي دانم چرا امروز ديرتر از هر روز از خواب بيدار مي شوم . شايد دليلش ناآشنا بودن جا و يا راحتي روي تخت بوده است و دليل مستندتر بيدار بودن تا دير وقت ديشب . به هر حال هنوز وقت براي نماز باقي است . امروز هم براي خوردن صبحانه مزاحم امدادگرها هستيم . تنها هستم ، شريف كه نيست ، از عهده من و غلامحسين كه بر مي آيند . صبحانه تن ماهي است و خيلي هم خوشمزه . عطر چاي دم شده روي آتش تخته هم بر آن مي افزايد . با برادراني ديگر از نزديك آشنا مي شوم . يكي دوتاي آن ها را از كازرون مي شناختم كه پس از طي دوره آموزشي نظامي براي دوره امدادگري به شيراز رفتند . بعد از صرف صبحانه با غلامحسين كه قدري قدرت راه رفتن پيدا كرده بود ، اما به صورتي تقريبا خميده به طرف سنگر خودمان مي آييم . فرمانده وبلقيه بچه ها هنوز در خواب بعد از نماز هستند . موتور سيكلت فرمانده جلو سنگر پارك شده است و بهترين وسيله اي است براي رساندن غلامحسين به اورژانس . او را به اورژانس مي برم ، كه محكمي سنگر و امن بودن مكانش به طوري كه سقفش را لوله هاي قطور در بر گرفته است ، دلالت بر اهميت آن دارد و تقريبا تمام تخت ها را مجروحين به عناوين مختلف اشغال كرده اند . فقط يك تخت دم در خالي مانده بود . جريان را با پزشكيار در ميان مي گذارم . پس از ضد عفوني كردن زخم و پانسمان آن به طرف خط برمي گرديم . حال بايد فكري براي پيراهن و شلوارش كرد . كارت او را مي گيرم و به مسوول تداركات مي دهم و لباس هاي پاره اش را مي بيند تا شايد در تهيه لباسش زودتر اقدام كند ، كه خدا خيرش بدهد تا ظهر لباس را از تداركات آورد و غلامحسين پوشيد .
بنا به اظهار بيسيمچي گروهان 2 ، كمك بيسيم چي از عهده مسووليت محوله بر نمي آيد كه با دستور فرمانده غلامحسين را بهتر مي دانم ، چون كارآيي دارد و فعلا درد كمرش مانع از انجام كار ديگري مي شود . بعد از ظهر نيز شاهد بي احتياطي يكي ديگر از برادران بوديم كه با اسلحه خود در سنگر ديده باني پاي خود را نشانه گرفته بود . اين بي احتياطي ها بايد براي بقيه تجربه شده باشد و ديگر از اين به بعد دچار چنين اشتباهي نشوند و خطر اسلحه را درك كنند كه به همان اندازه كه خوب است ، بدي هم دارد ، شايد بيشتر.
با پناه بردن به درگاه قادر لايزال و درخواست هدايت و راهنمايي همگي ، سرگذشت امروز كه شايد كمترين است پايان مي دهم .
21/6/61 خط مقدم جبهه كوشك پاسگاه زيد تا مقر تيپ امام سجاد (ع)
ديگر چندان مايل به نوشتن خاطره ام نيستم ، چون از امروز به بعد از آن همه لحظات آموزنده و مولد تجارب كمتر نصيبم مي شود ، ولي به هر نحوي باشد قلم را به اكراه به حركت در مي آورم كه اين خود خاطره اي است هر چند تلخ و شش روز از اقامتمان در خط مقدم جبهه گذشته و وارد هفتمين روز شده ايم . روزهايي كه هر كدامش به سال ها مي ارزيد و كسب تجارب و معنوياتي كه در طول زندگي اكتسابش غير ممكن خواهد بود . هر چه بخواهم از ارزش چنين روزهايي ذكر كنم باز ناچيز است و قلم در نوشتنش قاصر . اگر روزهايي كه در جبهه بوده ام به عنوان دانشگاهي با عظمت كه حضور استاداني مجرب در تمامي شئون و درس هايي كه كميت و كيفيت مساوي همه علوم تلقي كنم سخني به گزاف نگفته ام و بي جا نخواهد بود كه بگويم چند روز اقامت در خط مقدم امتحان و تزي خواهد بود كه هر دانشجويي در پايان دوره اش بايد بگذراند . زيرا در اينجاست كه انسان پي به ماهيت واقعي خود خواهد برد و برايش قابل تشخيص است كه از نظر ايمان و روحيه مقابله با دشمن كه نفس اماره آدمي بزرگترين آن هست ، چند مرده حلاج است و آن ادعاهايي كه هر كس در ذهن خود مي سازد ، تا چه اندازه به واقعيت نزديك است . انسان خواهد دانست كه تا چه اندازه هنوز وابستگي هاي دنيوي دست و پا گيرش شده است و چقدر احتياج به تزكيه نفس و خودسازي بروني و دروني دارد . زنگار قلب آدمي هر اندازه كه ذره بيني باشد آنچنان آگرانديسمان مي شود كه به خوبي قابل رويت است . هماي سعادت بر بالين كسي بال برافراشته است كه ارزش اين ايام را بداند و در صدد زايل گردانيدن ، و اگر شديد باشد ، كم كردن ضعف هاي خود برآيند از هر نظر كه باشد . جايي است كه معني زندگي و مرگ و فاصله بين آن ها به وضوح قابل درك است و اين دو واژه را آنچنان معني مي كند كه در هيچ فرهنگ لغتي قابل دريافت نيست .
هنگامي كه خمپاره دشمن زوزه كشان و كركس مانند از بالاي سرت عبور مي كند و در چند قدمي ات فرود مي آيد و خود را زمين گير كرده اي ( البته اگر مهلت بدهد ) و تركش زهرآگين و آتشينش همچون خفاش از اطرافت مي گذرد و در فرا رسيدن مرگ كه عين زندگي است لحظه شماري مي كني و اگر خالقت از تو راضي بوده و شايسته اش باشي ، انتظارت به سر خواهد آمد و به مراد خود كه لقاءالله و آغاز زندگي نوين جاويدان است خواهي رسيد .
حتما در اينجا اين سوال پيش خواهد آمد كه تلخي امروز به خاطر چيست ؟ در جواب بايد بگويم كه امروز، روز وداع است ، وداع نه از شهر و خانه ، خانواده و دوستان . وداع از مكاني كه ذره اي از وصف آن ذكر شد . از جايي كه بيشتر از هر جايي با خدايت در ارتباطي . از خط مقدم جبهه، از خاكريزهاي مرتفع خاكي ، از سنگرهاي ديده باني و اجتماعي كه هر كدامشان خاطره شهيدي را ، وپايمردي و ايثار رزمنده مسلماني را در هر گوشه اش . مساعدت و ياري امت شهيد پرور و تانك هاي سوخته دشمن از قهر خداوند به وسيله رزمندگان اسلام را با خود دارد . گرچه تمامي جبهه اين خصوصيات و صفات را داراست ولي قابل مقايسه با اينجا نيست .
بچه ها به اكراه وسايل را از درون سنگرها جمع آوري مي كنند ، البته وسايل شخصي وبقيه وسايل براي گردان بعدي( 965 كه از تيپ امام سجاد ( عليه السلام ) است ) باقي مي ماند . ما هم وسايل خود را جمع مي كنيم ولي بيسيمچي ها هنوز مي مانند . نزديك ساعت 10 صبح بود كه نيروهاي جديد خندان و شاداب با سر و صورت خاكي ناشي از دود غليظ جاده و كوله پشتي بر دوش و اسلحه به دست از گرد راه مي رسند و ديگر سنگرهاي جاي ما نيست . بايد هر چه سريعتر به آن ها بسپاريم . بچه ها فشنگ ها را خالي مي كنند . اكنون خط تحويل گردان 965 شده است ....
امامزادگان عشق :
شهيد محمد رضا شفيعي
بخش دوم
محمد رضا در عمليات زخمي شد ، نه اين كه فقط يك بار زخمي شده باشد . نه ، چند بار بدنش ميزبان تير و تركش شدند اما به خانواده اش نمي گفت . سختي هاي زندگي كفايتشان مي كرد . اما آْن بار خيلي سخت زخمي شد . بعد از سه سال جبهه رفتن ، يك تركش حسابي از چكمه اش گذشت و زانوانش را از كار انداخت . منتقل شد بيمارستان شيراز . آنجا نگذاشت كسي خانواده اش را خبر كند . فكر مادر را مي كرد كه بدون بابا زندگي را مي گذراند به سختي ، حالا سختي راه و غصه محمد رضا ، مدتي بعد به قم منتقلش كردند . بيمارستان آيت الله گلپايگاني . آن وقت مادر را خبر كرده بودند و گفته بود يك زخم كوچك برداشته ام . همه سراسيمه خودشان را رسانده بودند بيمارستان و معني زخم كوچك را هم فهميده بودند . كلي شوخي كرده بود كه مادر غصه نخورد . پايش را قم هم عمل كردند . بعد هم تهران يك بار ديگر عمل كردند ، اما فايده نداشت . دردش زياد بود و درمان ناپذير . مدام بين قم و تهران در رفت و آمد بود . به مادر نمي گفت كه دكترها چه مي گويند . تا اين كه يك روز آمد خانه نشست كنار مادر و گفت : مامان يك چيز بگويم ناراحت نمي شوي . پايم كه زخمي شده بايد قطع بشود خطرناك است ! اگر قطع نكنم . وقتي چشمان مضطرب مادر را ديد خنديد و دوباره گفت : مادر من ! خدا پاي سالم به من امانت داد ، حالا دلش مي خواهد پس بگيرد . تازه اين خراب شده و سالم هم نيست .
مادر اما دلش شكسته بود و گريه كرده بود . نيمه شب كه ديگر مضطر شده بود كه صبح نزديك است رو كرده بود به آقا و گفته بود يا امام زمان ( عجل الله تعالي فرجه ) من خانه ام همه اش دو تا قالي دارد ، يكي براي شما يكي هم براي من . من دل ندارم محمد رضايم را بي پا جلو خود ببينم و اشك ريخته بود و با آقا درد دل كرده بود .
صبح محمد رضا كلي شوخي كرده بود تا همه را بخنداند و راهي بيمارستان شده بود. دكتر پيش از عمل مي آيد پاي محمد رضا را ببيند . محمدرضا پاچه شلوارش را تا مي زند تا بالا . دكتر با تعجب نگاه مي كند و مي گويد : اين پايت را نمي گويم ، پايي كه مجروح است و قرار است قطع كنيم. محمد رضا كه با تعجب و تحير به پايش خيره شده بود مي گويد : باور كنيد همين پايم است . دكتر در چشمان محمد رضا خيره شده بود و با صدايي كه از بهت انگار از ته چاه بيرون مي آيد گفته بود : پاي تو كه از پاهاي من هم سالم تر است ، هيچ عيبي ندارد . شما مادر داريد ؟ محمد رضا بغضش را فرو داده بود . دكتر گفته بود : كار مادرت است هر كاري كرده او كرده . مادر وقتي محمد رضا را سالم ديده بود رو كرده بود به آقا و گريه كرده بود ، اما اين بار از خوشحالي ، قالي را هم تقديم كرده بود و دوباره صورت محمد رضا را بوسيده بود و از زير قرآن ردش كرده بود تا برود سربازي آقايش را بكند .
محمد رضا سالم تر از قبل ، پرشورتر و اميدوار تر راهي جبهه شده بود . خالص تر و بي پرواتر از قبل . با يك تحول عظيم . شب ها كه مي شد چند ساعتي استراحت مي كرد ، بعد خيلي آهسته بيدار مي شد ، اوركتش را مي پوشيد . ( شبيه اوركت شهيد همت بود ) كلاهش را به سرش مي كشيد ، آهسته مي رفت وضو مي گرفت و راهي موقعيت صفا مي شد . تقريبا همه بچه هاي تخريب براي خودشان يك قبر اختصاصي داشتند كه سند داشت . سند منگوله دار . كسي حق تصرف نداشت الا اين كه اولي شهيد مي شد و ارث مي رسيد به نزديك ترين دوستش . قانون ارث آنجا متفاوت بود .
محمد رضا نماز مي خواند چه نمازي! اشك به لطافت باران از آسمان چشماش مي باريد . به سجده كه مي رفت از خاك سر برنمي داشت جز اين كه اشك باراني اش خاك را گل كرده بود . بعد نيم ساعت مانده به اذان صبح مي نشست رو به كربلا : حسين جان ! ارباب من سلام ! السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين (ع) و عاشورا مي خواند اذان صبح و نماز جماعت كه تمام مي شد گردان رو به كربلا مي نشست و دسته جمعي سلام مي دادند به سردار كربلا.
اهل مطالعه بود . مي خواست علم و معرفت و معلوماتش را هم رشد بدهد . فوتبال و واليبال هم بازي مي كرد . كار هم مي كرد . ظرف ها را مي شست . چايي ذغالي و كمپوت و ميوه اهدايي و ... جمع مصفايي داشتند . معلم هم بود . توي گروه تخريب استاد بود . توي شناسايي ها هم با مهارت . با بچه هاي اطلاعات عمليات مي رفت شناسايي . يك پايه كار بود . براي پاك سازي بعد از عمليات از پركار ترين بچه هاي تخريب بود .
بعضي شب ها يك گروه از بچه ها هم مي رفتند مهمان دسته ديگر مي شدند . مهماني با همه ويژگي هاي خويش . چايي و گز و ميوه و تخمه و ... هر كس هرچه داشت رو مي كرد . صحبت و خنده و مجلس بي ريا و بي گناه و ... آخرش محمد رضا آرام بلند مي شد با چفيه اش لامپ را شل مي كرد ، يعني خاموش . فانوس هم اگر بود كم مي كرد ، يعني خاموش . بعد آرام شروع مي كرد و دم مي گرفت : « حسينم وا حسينم وا حسينا . غريبم وا شهيدم وا حسينا » بعد هم شهيد حسين قاسمي دم مي گرفت و بعد كاجي :
اگر كشتند چرا خاكت نكردند
كفن بر جسم صد چاكت نكردند
آدم هميشه بايد با يك خوب تر از خودش مانوس باشد . كنار خوب تر از هر كس جايي داشته باشد . قلبش را براي يكي خوب آب و جارو كند . خودش به زور هم كه شده در خانه يك عزيز جا بدهد و چه كسي عزيزتر و خوب تر از حسين فاطمه (سلام الله عليه) پس ذكر هر روز و هر شب : « حسين جانم ، حسين جانم ، حسين جان»
غروب هر روز دوباره اين محمد رضا بود كه ساكت و بي صدا مي رفت در موقعيت صفا و رو به كربلا زيارت عاشورا مي خواند . وقتي اين تعريف ها را از محمد رضا مي گويم تصور يك مرد چهل ساله در ذهنتان نقش نبندد ؛ بلكه اين ها همه از بچه هاي تخريب بر مي آمد كه زير بيست سال سن داشتند و محمد رضا كه استادشان بود هيجده ساله بود .
يادش بخير با حوصله چفيه اش را تا مي زد و مي ا نداخت دور گردنش . آنقدر تميز بود كه انگار نه انگار آنجا از حمام خبري نيست و همه جا خاك است . مرتب و منظم و البته معطر . زمان تلف شده زندگيش صفر بود . در حال عادي اگر ذكر مي گفت در خلوت و تنهايي اش هم تسبيح به دست بود و ذاكر . انگار كه خدا را حي و حاضر مي ديد. ديگر ريا برايش نمانده بود .
بي تكلف و بي منت شده بود « رنگ خدا » همين هم بود كه بچه ها از ديدن محمد رضا لذت مي بردند . همين كه راه مي رفت ، ساكت بود و حرف مي زد . مي نشست چون « رنگ خدا » بود و لذت مي بردند از ديدنش و بودنش و از حضورش .
نه اين كه فكر كنيد فقط آنجا اينقدر خوب بوده . مادر كه جبهه محمد رضا را نديده بود ، مي گفت : در خانه خيلي خوشرو و مهربان بود . صفا را هم با خودش از جبهه مي آورد . چند روزي را كه در قم بود . دنبال كارها مي رفت . در مسجد هم بچه ها را دور خودش جمع مي كرد و هم صحبتشان مي شد . مادر شب هاي محمد رضا را هم ديده بود كه نماز شب مي خواند و زيارت عاشورا و ...
مادر قد و بالاي محمد رضا را مي ديد ، اخلاق خوش ، دل مهربان و بازوي پرتوان و صورت نوراني اش را . دلش پر مي زد براي دامادي محمد رضا . مي گفت : محمد رضا تو كه همه اش به جبهه مي روي . پس كي مي خواهي دنبال كار بروي ! مي خواهيم برايت زن بگيريم . بالاخره تو بايد خانه و زندگي داشته باشي . تازه تو موهايت به دو طرف موج دارد ، بايد دو تا زن بگيري ، خانه و زندگي بايد داشته باشي . محمد رضا مي خنديد و مي گفت : زنم تفنگ است . خانه ام هم يك قبر سفيد و تميز و معتدل . اينجوري كم خرج تر است . ديگر تيرآهن و بند و بساط نمي خواهد .
دفعه آخر كه آمده بود مرخصي ، رفته بود نجاري شوهر خواهرش و يك كمد درست كرده بود . كليدش را هم داده بود به مادر كه : مامان اين كليد كمدم است ، اما تا شهيد نشدم بازش نكنيد . چشم غره مادر را كه ديده بود به شوخي قبل از حركتش هم رفته بود چند جعبه شيريني و عطر خريده بود و گفته بود مي خواهيم جشن بگيريم .
شب عمليات كربلاي 4 سال 65
محمد رضا لباس تميز پوشيده بود ، عطر هم زده بود . موهايش را هم مثل هميشه كج شانه كرده بود . وقتي سرش را بالا آورده بود . به نگاه مشتاق بچه ها خنديده بود . خوشگل شده بود . خوش تيپ معطر و خواستني تر شده بود . نوراني ، با شرم گفته بود : اين عمليات آخر من است . من ديگر برنمي گردم . لباس پاسداري ام را هم نپوشيدم . چون نمي خواهم عراقي ها متوجه بشوند كه من پاسدار هستم .
بچه ها بايد از « رود خين » مي گذشتند . عرض رود تقريبا 20 متر ، عمق چهار پنج متر . عراق هم نامردي را كم نگذاشته بود . تمام عرض رود را پر از سيم خاردار و مين خورشيدي كرده بود . مسير راه بچه ها را هم به عمق يك كيلومتر ميدان ميني عجيب و وحشتناك كار كرده بود . كار ، كار خود محمد رضا بود . رفت و در ميدان با سرعتي عجيب و دقتي بالا يك راه باز كرد . از رود خين هم او بود كه گردان را عبور داد . بچه ها در مقابل بهت عراقي ها خط را شكستند . درگيري سنگيني بين دوطرف بود كه يك تركش بزرگ روزي محمد رضا شد . تركش شكم محمد رضا را پاره كرده بود و يك زخم بد قلق از تك و تا انداخته بودش . خون زيادي ازش مي رفت . كه يك پيغام دل همه را شكست .......
پايگاه مقاومت شهيد صفري دهكويه