تغييرات نشريه و پاسخ به چند نظر
همانگونه كه خوانندگان هميشگي نشريه در جريان هستند در دو شماره اخير شاهد تغييراتي در نشريه بوديم كه مهم ترين آن ها شكل گيري هيئت تحريريه اي است كه قرار است ثابت باشند و همكاري ها ادامه داشته باشد. با همت جناب آقاي محمود برزين از جوانان خوش فكر همشهري عده اي از جوانان مستعد كه اكثرآن ها دانشجو بوده و برخي از آن ها از اساتيد دانشگاه مي باشند به عضويت تحريره پسين درآمده اند و شاهد بوديم كه بيشتر مطالب دو شماره گذشته توسط اين گروه فراهم شد .
تغييرات به وجود آمده حرف و حديث هاي فراواني را به دنبال داشت. عده اي اين كار را باعث بهتر شدن كيفيت مطالب نشريه دانستند و حتي عده اي گفتند براي اولين بار نشريه را به صورت كامل خوانديم . اما در مقابل عده اي نيز بدون توجه به كيفيت نوشته ها گفتند : چرا مطالب نشريه توسط افرادي نوشته مي شود كه ما آن ها را نمي شناسيم و حتي تهديد كردند كه اگر وضعيت به اين صورت باشد ديگر نشريه را نخواهند خريد .
متاسفانه بايد گفت كه تاكنون از طرف همشهريان همكاري جدي در تهيه مطالب نشريه در طي 6 سال كه از انتشار رسمي نشريه مي گذرد صورت نگرفته و نتوانستيم هيئت تحريره ثابتي داشته باشيم و اگر هم همكاري توسط برخي از افراد صورت گرفت به صورت مقطعي بوده و پس از مدت كمي متوقف شد . بايد بگوييم كه آقاي برزين اولين كسي است كه حاضر مي شود همكاري جدي با نشريه داشته باشد و به دليل عدم همكاري همشهريان هيئت تحريريه تشكيل شده توسط ايشان از همشهريان نمي باشند . در ادامه به تجزيه و تحليل مطالب نشريه در پنج ساله اول مي پردازيم تا موضوع روشن تر گردد .
ارسال مطالب جهت چاپ در نشريه توسط همشهريان 73 نفر :
39 نفر 1 مورد = 39 صفحه
10 نفر 2 مورد =20 صفحه
6 نفر 3 مورد = 18 صفحه
4 نفر 4 مورد = 16 صفحه
1 نفر 5 مورد = 5 صفحه
1 نفر 7 مورد = 7 صفحه
6 نفر 8 مورد = 48 صفحه
2 نفر 9 مورد = 18 صفحه
1 نفر 10 مورد = 10 صفحه
1 نفر 11 مورد = 11 صفحه
1 نفر 14 مورد = 14 صفحه
59 نفر كمتر از 5 مورد ، در كل 93 صفحه ، به صورت ميانگين يعني 1/57 صفحه براي مدت 5 سال
13 نفر بالاي 4 مورد ، در كل 113 صفحه ، به صورت ميانگين 8/6 صفحه ، يعني هر 6 ماه حدودا يك بار دست به قلم شده و كمتر از يك صفحه جهت نشريه نگاشته اند .
كل صفحات نشريه 976 صفحه از پيش شماره تا شماره 60
جمع مطالب ارسالي همشهريان : 206 صفحه ، يعني 21% مطالب
مطالب غير همشهريان : 69 صفحه 07%
مطالب نوشته شده توسط مديرمسوول 68 مورد حدودا 30صفحه ، يعني 03% به اضافه مطالب برگرفته از منابع مختلف كه كار تهيه آن به عهده مدير مسوول بوده : 671 صفحه يعني 69%
جمع مطالب آماه شده توسط مدير مسوول : 701 صفحه = 72% كل مطالب
كل مطالب نوشته شده توسط نويسندگان : 275 صفحه يعني 28% مطالب
همانگونه كه مشاهده مي گردد بيشتر مطالب نشريه (72% ) توسط مدير مسوول آماده شده و بيشتر بار بر دوش ايشان بوده و ديگر نويسندگان 28% مطالب را نگاشته اند كه سهم همشهريان 21% است .
آيا مي دانيد هزينه هاي بالاي چاپ نشريه تاكنون از كجا تامين شده است آيا مي دانيد هزينه چاپ هر نسخه از نشريه 160 تومان بوده و به قيمت 80 تومان به فروشندگان داده تا با قيمت 100 تومان به دست شما برسانند . آيا مي دانيد اين كسري بودجه 50 درصدي چگونه تامين شده است ؟
در مورد حمايت مالي از نشريه هم وضع به همين صورت است متاسفانه تاكنون فقط تعدادي انگشت شمار به نشريه كمك مالي كرده اند كه آن هم در حد چند شماره از نشريه است .
همانگونه كه قبلا نيز گفتيم در زماني كه نشريه در بندرعباس به صورت رايگان توزيع مي شد بيش از 150 نفر از همشهريان آن را دريافت مي كردند ، اما از زماني كه قرار شد جهت اشتراك يك ساله نشريه 3 هزار تومان ناقابل را بپردازند تعداد كساني كه حاضر شدند مشترك شوند به هفتاد نفر كاهش يافت . اين موضوع نمونه اي از عدم همكاري همشهريان با نشريه است .
همانگونه كه در سرمقاله عنوان شد اكنون كار به جايي رسيده كه برخي افراد به جاي كمك مالي در مقابل كار كوچكي كه براي نشريه انجام مي دهند انتظار دريافت حق الزحمه هم دارند و يا در موردي ديگر وقتي چند آگهي از يكي از نهادها در نشريه چاپ شد ، هنگامي كه قرار شد به آن ها فاكتور بدهيم گفتند : فاكتور نمي خواهيم ، مي خواهيم مبلغي كه مي پردازيم كمك به نشريه محسوب شود زيرا ...
متاسفانه بايد گفت كه تاكنون بيشتر بار مالي بر دوش مدير مسوول نشريه بوده و گاهي از اوقات مجبور شده اند از جيب خود بگذارند تا نشريه فقط تعطيل نشود ، پيشرفت و ارتقاي كيفيت هم پيشكش .
با اين وضعيت آيا به ما حق نمي دهيد ، هم اكنون كه عده اي بدون هيچ گونه چشمداشتي حاضر به همكاري با نشريه شده اند و حتي حاضر به پرداخت بخشي از هزينه هاي چاپ نشريه هستند ، از همكاري آنان صرف نظر نموده به اين دليل كه از همشهريان نيستند و شما آن ها را نشناسيد؟ آيا دوست داريد وضعيت به حالت گذشته برگشته و نشريه درجا بزند و همچون 6 سال گذشته بدون هيچ گونه پيشرفتي متوقف گردد . مگر شما نبوديد كه مي گفتيد ما فقط نشريه را ورق مي زنيم زيرا هيچگونه مطلب خواندني و بدرد بخور ندارد ؟
با همكاري دوستاني كه جديدا به نشريه پيوسته اند تصميم به ارتقاي كيفيت مطالب نشريه و در صورت موافقت وزارت ارشادگسترش گستره توزيع نشريه به كل استان فارس را داريم و اگر خداوند ياري نمايد علاوه بر افزايش تيراژ ، نشريه تا ابتداي سال 90 به صورت رنگي تقديم شما همشهريان عزيز گردد . در اينجا از كليه دوستداران نشريه تقاضا داريم اگر مايليد در اين امر ما را ياري نماييد دست به قلم يا جيب مبارك شده وما را تارسيدن به اوج قله هاي ترقي ياري رسانيد .
مرده پرستي تا كي ؟
( محمد راسخي )
آيا توجه كرده ايد يكي از مسايلي كه در بين ما همشهريا رواج داره همون مرده پرستي است ؟ البته اين امر نه تنها در دهكويه بلكه در جاهاي ديگر هم وجود داره. متاسفانه در دهكويه اين مساله پر رنگ تر ه . مثلا وقتي افراد تا زنده اند از اكرام همديگر و صله رحم خودداري مي كنند ، اما تا يكي از ميانشان به ديار باقي شتافت همان آدم ها تا 40 روز لباس سياه مي پوشند و در خانه مرحوم به خدمت مي پردازند .
پيرزن يا پيرمردي را تصور كنيد كه آرزو داره در زمان حيات كسي ليوان آبي به دست اون بده ، در اين موقع همه به دنبال كار خود هستند . اما همين كه اين پيرزن يا پيرمرد فوت شد همه فاميل يك هفته تا دو هفته مرخصي گرفته و دور هم جمع مي شوند و براي تسلي خاطر بازماندگان و به جبران اين كه در زمان حيات مرحوم به او آب نداده اند براي آنانآاب ميوه گران قيمت خارجي مي برند . آنجا كسي نيست كه بگويد : آهاي شمايي كه الان دست و دلباز شديدي و براي آبرو داري و سر زبان افتادن مرتب تراول هاي خود را خرج مي كنيد ، آن زمان كه مرحوم به ديدار شما احتياج داشت كجا بوديد ؟ آن مرحوم آرزوي لبخند و احترام شما را داشت ، اكنون اين كار چه خاصيت دارد ؟
شايد هم منتظر بوديد او بميرد تا بعد از مرگش براي چند سال تيپ مشكي بزنيد ؟ و با عينك آفتابي تكيه به ديوار بدهيد كه مثلا ناراحت هستيد ؟ يا ماشين آخرين مدل خود را به رخ مردم بكشيد ؟
چرا وقتي كسي در ميان ماست قدرش را نمي دانيم ؟ اما وقتي از دنيا رفت عكسش را بر روي بنر به طول و عرض چند متر چاپ مي كنيم و به در و ديوار مي زنيم . و يا ليستي از كارهاي مفيدش در زمان حيات را چاپ نموده و در تيراژ بالا بين مردم توزيع مي كنيم . آيا نمي توانستيم در زمان حياتش از وجودش بهره مند شويم و از تجربياتش استفاده كنيم ؟
يا گاهي اوقات مرحوم را شخصيتي بزرگ معرفي مي كنيم تا ديگران بفهمند چه فرد بزرگي را از دست داده اند ، اما بايد يادآور شد كه اين آدم هاي بزرگ هم اكنون در ميان ما كم نيستند فقط كافي است به اطرافمان نگاه كنيم تا ببينيم و منتظر نباشيم بميرند آنگاه حسرت نبودنشان را بخوريم . يا گاهي اوقات مرحوم را فردي قهرمان و يگانه اي بي همتا معرفي مي كنيم، اما كسي نيست بپرسد كه اين فرد يگانه بي همتا تا ديروز در بين ما بود و نفس مي كشيد ولي كسي به او توجه نمي كرد .
بياييد از امروز قدر يكديگر را بدانيم و به همان اندازه كه پس از فوت آدم ها به آنان احترام مي گذاريم در زمان حيات حرمت همديگر را نگهداريم .
پسين دهكويه در 8 سال گذشته
تمام مطالب اين بخش از شماره 8 داخلي پسين دهكويه در آبان 81 انتخاب شده اند .
* برگزاري جشن هاي مبعث ، ميلاد امام علي (ع) ، امام حسين ، امام سجاد و حضرت ابالفضل ( عليهما سلام )
*آغاز مسابقه فوتسال جام از بعثت تا ميلاد
* برگزاري كلاس پيشگيري از تب كريمه كنگوجهت دامداران دهكويه
* افتتاح دارالتحفيظ قـرآن كريم د هـكـو يـه
* دانستني هاي فوتبال : پيروزي ايران در برابر برزيل و تساوي با آرژانتين
* با شاهدان شهيد : زندگي نامه و بخش هاي از وصيت نامه شهيد درويش معزي
* خبر تاريخي : اهالي روستاي كورده براي تهيه يك حلب آب بايد 18 كيلومتر راه را طي كنند.
* تاريخي : دهكويه در زمان ملوك شبانكاره
مقاله اي از اين شماره تقديم به شما خوانندگان
انديشه زبايي مي آفريند .
( آرش زارعي)
ما برآنيم و به آن مي انديشيم كه چهره تا بحال نه چندان زيباي ديارمان را بيش از پيش زيبا كنيم ، اما چه حيف كه فكرهاي كوتاه متاسفانه پايدار نه به زيبايي شهرمان مي انديشد نه به پاكي آن . مي خواهيد نام ببريم كه چه كوتا هي هايي و كم خرديهايي شده است ؟
اما بگذاريد اول كمي انتقاد كنيم. ما براي بهبود وضع كنوني ديارمان از هركه و در هر مقامي باشد انتقاد مي كنيم و چه ترسي داريم و بر اين باور نباشيد كه فقط و فقط انتقاد مي كنيم چه بسا جا هايي هم بود كه بخاطر فكر صحيح عملي و عاقلانه نه كه انتقاد ، كه قدرداني و تشكر هم شده است ، اين حرفي را كه مي زنم حرف من تنها نيست. بسيارند كساني كه عقلشان ياري كرد وفهميدند كه اشتباه است و اشتباه .
حال مي گويم چرا وكجا و به چه دليل ؟
كانون قرآن ، آيا قرار گرفتن كانون در آن محل درست است ؟ من مي گويم: نه وخيلي هاي ديگر هم مي گويند: نه.پس چرا كوتاهي شده است؟ شايد كسي يا كساني عقلشان نرسيده باشد كه چرا محل كانون محل مناسبي نيست؟ همه بر آنند و نمام سعيشان بر اين است كه زيباييها را در معرض ديد همگان و هر آنچه زيباست در جاي بهتر قرار دهند، ما آمده ايم اين ساختمان را در پس چيزهاي ديگر و در پشت قرار داد ه ايم. من نمي گويم اين ساختمان ، شاهكاري است بزرگ ـ كه خود عيبهايي هم دارد ـ اما آيا از هيچ بهتر نيست؟
مگر زمين ناياب است ؟ چرا درست نمي انديشند ؟ حال كسي آمد و زميني را بخشيد ، قرار نيست كه در همانجا ساختمان بزنند . شايد زمين او در كوه باشد . شايد در رودخانه باشد . آيا صحيح است كه …..؟
و آنكه مي بخشد نبايد براي اين امر اصرار ورزد كه حاشا وكلا همين جا نه جاي ديگر . كمي بينديشيد . كمي بينديشيد تا از كم انديشي مورد مضحكه و چه بسا دشنام قرار نگيريد.
گون از نسيم پرسيد :
به كجا چنين شتابان ؟
به هر آن كجا كه باشد
به جز اين سرا سرايم
آري شايد كسي بخواهد از اينجا برودچرا بايد توصيه هاي نابجاي آنها را گوش دهيم؟ هر چند كه ممكن است بي غرض هم باشد اما مي بايست ما بهترين راه را انتخاب كنيم . مسئله ديگر محل ساختمان بهزيستي است . من شنيده ام كه خردسالان از آن محل وحشت دارند و مي گويند : اينجا فلان دارد و فلان مي شود.آيا عاقلانه است چنين اشتباهي شود و با اين اشتباه ترس و دلهره اي در وجود پاك و نازنين خردسالانمان راه يابد.
خدا رحمت كند كسي زميني داشت و وقف كرد ، بخشيد . اما شايد جاي مناسبي براي آن امر نبود ، بفروشيد جاي بهتري بسازيد . به خدا آسمان به زمين نمي رسد وآن مرحوم……
و خداي را شكر كه دبيرستان دخترانه را در محل اول آن احداث نكردند . مي گويند : كسي كه آمد وكلنگ احداث آن را به زمين زد گفت : ما اينجا كلنگ دبيرستان را به زمين زديم اما شما هرگز دبيرستاني اينجا نسازيد . جايي بهتر و بازترو ……
آيا براي ما هايي كه ادعاي فرهنگ و فهم و علم مي كنيم شايسته است ، درست است يك امر را از غريبه ها بشنويم ؟ كاش شنيده بودند . آن را برداشتند و ساختماني ديگر جايش قرار دادند.
ضرب المثلي است كه مي گويد : عاقلان… گزيده … سوراخ ….
وما بارها گزيده هاي يك سوراخيم.در خانه اگر كس است يك حرف بس است. بياييد زيبابينديشيم تا شهري زيبا داشته باشيم.
90 پسین
با سلام به 90 اين ماه خوش آمديد
* مدتي است كه در دهكويه رسم شده به محض اين كه روحاني مستقر به مسافرت مي روند يا منتقل مي شوند يا به هر دليلي پايش را از دهكويه بيرون مي گذارد ، افرادي به محراب نماز رفته و بر خود واجب مي دانند كه جاي خالي او را پر كنند و فكر نمي كنند كه آيا از نظر شرعي مجاز به اين كار هستند يا نه ؟ پيشنهاد مي كنيم براي اين كه شما خوانندگان نشريه نيز از اين قافله عقب نمانيد ، الحمد لله 12 مسجد هم كه داريم تا دير نشده چه در نبود روحاني يا با بودن او امامت جماعت يكي از مساجد را به عهده بگيريد . همين حالا اقدام كنيد وگرنه فردا دير است و ديگر جايي براي شما باقي نمي ماند .
* موضوع بعدي آسفالت خيابان اصلي است كه خيلي قسمت هاي آن داراي فرورفتگي يا برآمدگي است . كافي است هيمن الان يك دور در خيابان بزنيد تا متوجه اين موضوع شويد بر خي از آن ها چاه هاي فاضلابندو برخي از آن ها هم به دليل كندو كاوهايي كه جهت تعميرات لوله هاي آب انجام شده است و به اندازه كافي پر نشده اند و يا آنقدر سيمان ريخته اند كه تپه اي را درست كرده است . از مسوولين محترم تقاضا داريم در صورت امكان خيابان اصلي را روكش آسفالت نمايند و در صورت نداشتن بودجه با كمي سيمان مي توان اين چاله چوله ها را بر طرف نمود و همچنين يك فرورفتگي بزرگ نيز در بلوار ورودي دهكويه وجود دارد وكه مسافران عزيزي كه وارد دهكويه مي شوند به خوبي نوازش مي دهد كه حل اين مشكل فقط با يك گاري سيمان امكان پذير است .
رمزگشایی از جریان اسلام منهای روحانیت
رهبر معظم انقلاب اسلامي در سفر احيرشان به قم در تشريح تاكتيك هاي جبهه استكبار به ترويج « اسلام منهاي روحانيت» اشاره كردند و افزودند: «آنها تأثير شگرف روحانيت را در حركات مردم و بيداري ملت درك كرده اند به همين علت به دنبال ترويج اسلام منهاي روحانيت هستند كه بايد هوشيارانه با اين جهتگيري دشمنان مقابله كرد.»
ايشان ترويج جدايي دين از سياست و «اسلام منهاي سياست» را از ديگر تاكتيكهاي استكبار خواندند و افزودند: «نقشه راه و طرح كلي دشمن براي مقابله با نظام اسلامي، مي تواند براي ما نيز يك نقشه راه ترسيم كند به گونه اي كه هر مسئله اي كه آماج حملات آنهاست بايد مورد تأكيد و تكيه ما قرار گيرد.»
فرارو : پس از اظهارات رهبر انقلاب در پایتخت روحانیت و هشدار نسبت به جریان پیگیر تز اسلام منهای روحانیت، شخصیتهای مختلف سیاسی نظر خود را در این باره ابراز داشته اند. به اعتقاد محسن کوهکن این جریان داخلی و دارای «عناوینی» است. علی بنایی نیز عقیده دارد زمزمههای تز اسلام منهای روحانیت اخیراً بیشتر مطرح میشود.
به گزارش فرارو، یکی از فرازهای مهم سخنان رهبر انقلاب در سفر اخیر به شهر قم، هشدار نسبت به طرح مسئله اسلام بدون روحانیت بوده است. ایشان در تشریح تاکتیکهای جبهه استکبار به ترویج « اسلام منهای روحانیت» اشاره کردند و گفتند: «آنها تأثیر شگرف روحانیت را در حرکات مردم و بیداری ملت درک کرده اند به همین علت به دنبال ترویج اسلام منهای روحانیت هستند که باید هوشیارانه با این جهتگیری دشمنان مقابله کرد».
اما کدام جریان در پی تفکیک روحانیت از اسلام است؟ برخی از فعالین سیاسی نظر خود را در این باره به خبرگزاری مهر گفته اند. به اعتقاد سیدرضا اکرمی، عضو جامعه روحانیت مبارز و نماینده مردم تهران، این جریان با پیروانی اندک و از میان ملیگرایان هستند.
وی گفته است: «از همان زمان که نظام جمهوری اسلامی شکل گرفت این تفکرات به انحای مختلف وجود داشت، اما پیروان آن همواره شکست خوردند و نتوانستند تز های خود را عملی کنند امروز هم عده ای این تفکر را در کشور دنبال می کنند ، علت آن هم این است که این عده نسبت به جایگاه روحانیت آشنایی ندارند و مسئولیت روحانیت را نمی دانند».
محسن کوهکن، نماینده مردم لنجان نیز پایگاه حامیان این تفکر را در داخل کشور دانسته و گفته است: «تفکر اسلام بدون روحانیت نیز در داخل و از سوی برخی از کسانی که حتی صاحب عناوینی هستند دنبال می شود». به اعتقاد عضو هیئت رئیسه مجلس پیگیران تز اسلام منهای روحانیت، این تفکر را در نه در «گفتار» خود که در «تصمیمات و اقدامات» خود پی میگیرند.
وی با تاکید بر این مسئله گفت : « این افراد بطور علنی به مخالفت با روحانیت نمی پردازند ولی در تصمیم گیری های خود برای روحانیت نقش چندانی قائل نبوده و چنانچه حتی در انظار عمومی به روحانیون ادای احترام کنند ناشی از عمق وجودشان نبوده و تنها اقدامی ظاهری محسوب می شود» .
حجت الاسلام بنایی، نماینده روحانی مردم قم نیز همچون کوهکن بدون اشاره به مصادیق خاصی سعی در شناساندن پیگیران تز اسلام منهای روحانیت کرده است: «اخیرا در فضای کشور بحث هایی دنبال می شود که نتیجه آن تاکید بر اسلام منهای روحانیت است ، البته این تز از گذشته هم وجود داشته اما اخیرا زمزمه هایی از آن در گوشه و کنار شنیده می شود» .
نماینده مردم قم پیگیری این تز را ناشی از «جاهطلبی» و « فرقهبازی» میداند و میافزاید: «عده ای به دنبال جاه طلبی و تخریب ذهن و قلب جوانان هستند و با فرقه بازی سعی دارند از نفوذ روحانیت بکاهند و مانع فعالیت آنان شوند، سعی دارند با کنار گذاشتن این سرمایه اجتماعی تفکرات و تخیلات خود را در جامعه منتشر کنند و رهبر معظم انقلاب به موقع نسبت به آن هشدار دادند» .
طی ماههای اخیر درباره حذف روحانیت از معادلات سیاسی از سوی برخی فعالین سیاسی اظهاراتی صورت گرفته بود. از جمله ابوالقاسم رئوفیان چندی پیش به نقد ایده «اصولگرایی منهای روحانیت» پرداخته بود و گفته بود : «جریانات و طیف هایی که به دنبال اصولگرایی منهای روحانیت هستند، خواسته یا ناخواسته دستشان برای مردم رو می شود و قطعا مردم تکلیفشان را با چنین افرادی روشن می کنند».
وی افزوده است: « پیداست که جریانی که به تازگی و نسبتا آشکار موضوع اصولگرایی منهای روحانیت را تعقیب می کند، نمی تواند ادعای راستینی نسبت به حرکت در مبانی اصولگرایانه داشته باشند». آیا پیگیران اسلام منهای روحانیت که به گفته کوهکن دارای «عناوینی» هستند و به اعتقاد علی بنایی این زمزمهها را «اخیراً» دوباره زنده کرده اند، همان جریان نوظهور و انحرافی در دل اصولگرایان هستند؟
باید منتظر زمان ماند، تا کنون که به اعتقاد فعالین سیاسی مقابله به موقعی با جریان اسلام منهای روحانیت از سوی رهبر انقلاب صورت گرفته است.
----------------------
برگرفته از :
http://fararu.com/vdccmoqp.2bq408laa2.html
امام زادگان عشق
شهيد محمد رضا شفيعي
بچه تازه شده بود نه ماهِش ، خوشمزه و كپل ، شيرين زبان و شيطان ، تاتي تاتي دور اتاق چرخي زد و آرام شش تا پله حياط را گرفت كه برود پايين . حانه شان قديمي بود و يك حوض نقلي هم وسطش . مادر نگاهش دنبال تپلش بود و صدايش مي كرد : محمد رضا ، محمد رضا نرو مادر . كجا مي روي ؟ بيا پيش خودم . واي خاك بر سرم ، نرو محمد رضا از پله ها مي افتي.
نگاه مادر به پايش كه در گچ و پردرد بود افتاد . اصلا نمي توانست تكان بخورد ، به تقلا افتاد . محمد رضا حالا رسيده بود كنار حوض ، چشمانش برق زد ، به پايش زد فايده نداشت . كوچولو آب ديده بود و خوشحال از لب حوض خم شد طرف آب و تا مادر جيغ بلندش را بكشد افتاد توي حوض. دست و پا مي زد ، مي رفت زير آب و بالا مي آمد . مادر هم جان مي كند و آن بالا بال بال مي زد . فرياد مي زد اما كسي در خانه نبود . بچه ديگر نبود . مادر زار مي زد . ديگر داشت بي حال مي شد كه خواهرش از در آمد ، حال مادر را كه ديد و اشاره اش را ، به سراغ حوض رفت و محمد رضا را بيرون آورد . نفس نمي كشيد . به پشتش زد . خم و راستش كرد . دعا خواند ، صلوات فرستاد تا نفس بالا آمد . آب ها را از دهانش بيرون ريخت و خدا محمد رضا را پس داده بود .
* مادر به پايش فكر مي كرد . چند روز پيش رفته بود بيرون خامه بخرد . محمد رضا هم بغلش بود . سال 1347 يك گله گاو آمد كه از كوچه رد شود . كوچه خيلي باريك بود . حمله كردند طرف مادر . مادر محمد رضا را محكم در آغوش گرفت و خودش اما سخت به زمين خورد . بچه سالم ماند اما پاي مادر خرد شده بود و حالا خانه نشين و دردمند . چند وقتي از آن واقعه نگذشته بود كه دوباره محمد رضا همان تپل شيريرن زبان كه خيلي هم كنجكاو و شيطان بود و حالا يك ساله بود رفت سراغ كليد برق . تازه براي خانه برق كشيده بودند و هنوز درستش نكرده بودند . كليد برق روي زمين بود و سر سيم هايش لخت . مادر از گوشه اتاق مدام نهي اش مي كرد و او گوش نمي داد . يك دستش شايد در دهانش بود و با آن يكي مدام كليد را خاموش و روشن مي كرد كه يك لحظه دستش به سيم برق خورد و رفت توي پاشوي حوض و ديگر هيچ حركتي نكرد . ضجه مادر همه جا را مي لرزاند . نيم ساعتي گذشت و جز صداي گريه مادر هيچ صدايي نبود كه دوباره خواهر را خدا رساند و آمد و حال مادر را كه ديد دنبال محمد رضا گشت . وقتي بغلش كرد ، بچه مرده بود مادر و خواهر گريه مي كردند . بچه را زير چادر مشكي گرفت و راهي شد تا از پزشكي قانوني جواز دفن بگيرد . توي كوچه سيد بقال را ديد . سيد پي اضطراب و اشكش بود و جوياي جريان شد . خواهر پيكر بي جان محمد رضا را نشان داد . سيد گفت بياورش داخل دكان . بچه مرده را خواباند روي ميز . سيد اهل ذكر بود، دعا خواند و بعد آب دهانش را با انگشت به دهان محمد رضا گذاشت . بچه مرده مزه مزه كرد ، چشم باز كرد و بلند شد . خدا دوباره محمد رضا را به مادر بخشيد و محمد رضا ديگر رنگ دكتر را نديد تا ... صبر كنيد مي گويم .
* بابا يك چرخ دستي داشت . دور مي گشت و بستني مي فروخت . در خانه با كمك مادر بستني درست مي كرد و گل بستني ها را اول به بچه ها مي داد . بعد راه مي افتاد در كوچه پس كوچه هاي شهر دنبال رضايت خدا كه كار بود و لقمه حلال براي خانه. محمد رضا گاهي همراه پدر مي رفت . مثل آن شب كه تظاهرات عليه شاه بود . محمد رضا با پدر رفتند تظاهرات . مرگ بر شاه گفتن يك مزه شيريني داشت كه تلخي ظلم را كم مي كرد . برگشتن گير ساواكي ها افتادند . يك چرخ تافي گوشه كوچه بود ، پشت آن پنهان شدند . مامورها پيدايشان نكردند . يك گاز اشك آور انداختند كه قل خورد و رفت زير چرخ تافي . چشم و گلوي پدر سوخت . محمد رضا اما بيمه دعا و قرآن و نفس سيد بود . وقتي مامورها رفتند ، پدر حالش خيلي بد بود . به شدت از چشمش آب مي آمد و گلودردي كه ديگر تمامي نداشت . يك سال مريضي كشيد و آخرش هم گفتند سرطان حنجره است و پدر همه را تنها گذاشت . وقتي بابا رفت ، انقلاب يك سالي بود كه پا گرفته بود . جيب پر حلال پدر سه تا يك توماني بيشتر نداشت . محمد رضاي ده ساله شد نان آور خانه . كار مي كرد روزها ، درس مي خواند شب ها . حقوقش را هممي آمد بي حرفي جلو مادر مي گذاشت . يك تومانش را هم براي خودش برنمي داشت . خيلي حرف است كه كسي نوجوان باشد ، پر از شر و شور هم باشد اما مطيع و قانع باشد . وضع مالي شان آباد نباشد ، اما او چشم و دل سير باشد . خسته كار باشد اما وقتي بانگ اذان به گوشش مي خورد راهي مسجد بشود . چهار سال بود كه كار مي كرد و حالا شده بود چهارده ساله . خودش را خيلي بزرگ حساب مي كرد . با حالت جدي و رسمي رفت توي صف ثبت نام جبهه . با كمال آرامش جواب منفي بهش دادند . حسابي بهش برخورد . آمد خانه سر صبر و با دقت شناسنامه اش را يك سال بزرگ كرد . حالا رسما پانزده ساله بود . هزار تا صلوات هم نذر آقا كرده بود و رفته بود توي صف ثبت نام جبهه . مسوول ثبت نام شناسنامه را كه ديده بود گفته بود معلومه خيلي عاشقي . ديروز چهارده ساله بودي . به صورت خندان و ملتمس محمد رضا زل زده بود و دل به درياي دل او سپرده بود و اعزامش كرده بودند .
* رفته بود توي جبهه گردان يك ، كوچكتر از همه بود ، اما براي خودش بزرگ بود . اخلاق و رفتارش مثل بچه ها نبود . مودب و موقر و سنجيده برخورد مي كرد . قوت بدني اش هم عالي بود . از كوچكي كار كرده بود . تا پدرش بود كمك او بود ، بعد هم كه خودش يكباره مرد خانه شده بود . در مسير زندگي درست زندگي و تربيت شده بود . اسلحه اش كمي كوتاه تر از قدش بود . اما برايش سنگين نبود و تنبل هم كه نبود تا دم ظهر بخوابد و بعد هم حال هيچ كاري را نداشته باشد. مثل فرفره مي چرخيد و هر كاري از دستش مي آمد انجام مي داد . كم كم متوجه شد كه بايد براي خودش يك راه و روش صحيح و حساب شده انتخاب كند . افتاد دنبال خودش . بعد هم جوينده خدايش شد . فضا و هوا ، آسمان و زمين ، خانه و شهر و جبهه و چادر و اسلحه و جنگ و درس و خرجي خانه و خدا و مرگ و ... به همه چيز فكر كرد . همه را كنار هم چيد . دوباره فكر كرد . تفكيكشان كرد . دقيق تر فكر كرد تا آخر به نتيجه رسيد . مسير را پيدا كرد و محكم تر در راه قدم گذاشت . هر روز كه مي گذشت محمد رضا بهره آن روزش را بر مي داشت تا فردا كه البته بايد بهتر از امروزش باشد . يعني سود بيشتري به او بدهد . لطفا وقتي از سود حرف مي زنيم برداشت اقتصادي نكنيد كه حقوق جبهه به زحمت به ماهي هزار تومان مي رسد ، آن هم ماموريتي حساب مي شد و الا كه هيچ. سود يعني رشد ، صعود . امروز محمد رضا رشد يافته تر از ديروزش مي شد . اين شد كه برنامه اش ثمر داد و بعد از دو سال شد عضو تخريب . شانزده ساله بود كه رفت كنار بچه هايي كه هر لحظه مرگ را كنارشان مي ديدند . يعني با مرگ مي خوابيدند . با مرگ راه مي رفتند . با مرگ مي نشتند و مرگ در رگ و خونشان جاري بود . ........ادامه دارد
پايگاه مقاومت شهيد صفري دهكويه
قابل توجه افرادی که انتقاد را راهی
به سوی پیشبرد اهداف می بینند:
نحوه ی انتقاد صحیح و مثمر ثمر
(بخش اول )
هر فرد در طول حیات خود ممکن است بارها توسط دیگران مورد ارزیابی قرار گیرد. برخی از این ارزشیابی ها دارای جنبه های تشویقی و برخی دیگر منتقدانه است. انتقاد از دیگران در صورتیکه هوشمندانه انجام گیرد، آثار بسیار مفیدی خواهد داشت، درغیر این صورت ممکن است با واکنش های منفی مختلفی مواجه شود. این رفتار، هنری است که باید آموخت و بدون آگاهی از روش کاربرد آن، زیان بار خواهد بود. انتقاد درست، آن است که ضمن تاکید بر نقاط قوت به نقاط ضعف فرد نیز اشاره کند و با ارایه راهکارهای مناسب برای رفع آن سخن به میان آورد.
پذیرش انتقاد از دیگران بین طبقات مختلف متفاوت است. برای مثال در بیشتر مواقع انتقاد از سوی افراد خانواده قابلیت پذیرش بیشتری در مقایسه با سایرین دارد. به طور معمول ما در برابر قضاوت افراد بیگانه آسیب پذیری بیشتری داریم. برخی از انواع انتقاد عبارتند از:
۱) انتقاد سازنده :
این روش در بسیاری موارد می تواند جنبه ای سازنده و مثبت داشته باشد. اگر لحن انتقادکننده دوستانه باشد بیشتر موثر واقع شده و شنونده بدون آنکه مورد حمله قرار گیرد از معایب خود مطلع می شود. بی تردید برای هیچکس خوشایند نیست که بشنود «بد غذا می خورید» و یا «در لباس پوشیدن بدسلیقه هستید.» برای آنکه انتقاد سازنده و موثر باشد منتقد باید مواردی را رعایت کرده و پرسش هایی را مطرح کند که هر یک از آنها در رساندن وی به هدف خود نقش مثبتی ایفا کند. این سئوالات می بایست محتوای اطلاعاتی را که لازم است مبادله شوند در برگیرد. همانگونه که گفتن و چگونه گفتن ارتباط نزدیکی با هم دارند، محتوا و شیوه انتقاد نیز برهم تاثیر گذارند. در تعیین محتوای یک انتقاد باید ابتدا از خود پرسید که از چه رفتاری می خواهیم انتقاد کنیم؟ این روش می تواند بسیار مفید واقع شود، زیرا از بکار بردن جملات کلی و کلمات پوچ و آزاردهنده ای چون «همیشه همین کار را می کنی»، «هیچ وقت به موقع نمی آیی» و جملاتی از این قبیل جلوگیری می شود. هنگامی که انتقاد از رفتار خاصی را با قاطعیت و به طور دقیق مطرح می کنیم، برای انتقاد شونده این امکان را فراهم می سازیم که منظور ما را به درستی درک کند. انتقادی که متوجه رفتار خاصی باشد می تواند منجر به گفتگویی دوجانبه شود تا اینکه به بحثی مبدل شود که حدود آن مشخص نیست.
۲) انتقاد غیرمستقیم :
انتقاد می تواند به صورت غیرمستقیم بیان شود. برای مثال اگر طرف مقابل شما خصوصیت بدی داشته باشد، در خلال گفتگو به او بگویید: «به نظر شما آدمهایی که دارای این خصوصیت اخلاقی هستند، غیرقابل تحمل نیستند؟» این شیوه انتقاد باعث می شود که یک حس هوشیاری در وی بیدار شود و وی متوجه شود که دارای چنین مشکلی است. حتما این مثل را شنیده اید که می گوید به در می گویند تا دیوار بشنود. این یک مثال متداول در فرهنگ ما برای ابراز همین موضوع است.
۳) انتقاد همراه با تعریف و تمجید :
در این روش ابتدا می توان به تعریف و تمجید ویژگی های ارزشمند فردی که مورد انتقاد است پرداخت. برای مثال «تو دختر خیلی باهوشی هستی.» پس از کاربرد یک مقدمه مناسب نظر انتقادی خود را بیان و سعی کنید آن را در پوششی از سخنان خوب و دلپذیر قرار دهید. البته منظور شما اصلا تملق گویی نیست بلکه نخست خصوصیات خوب او را گوشزد کرده و بعد انتقاد خود را ابراز داشته اید.
۴) انتقاد تهاجمی و صریح :
رک بودن نشانه صراحت و صداقت است ولی همیشه برای مخاطب خوش آیند نیست، بخصوص اگر خیلی ناپخته بیان شود. این نوع انتقاد نه تنها هیچ نوع سازندگی در برندارد بلکه شنونده را هم در موضع تدافعی قرار می دهد. بهتر است که انتقاد با بکارگیری یک سیاست درست انجام شود.
۵) محکوم کردن :
گاهی به جای انتقاد همراه با راهنمایی، انتقادکننده مخاطب را در یک دادگاه یک طرفه محاکمه و محکوم می کند. او به خود این حق را می دهد که در مورد دیگران اظهارنظر کرده و الگوی فکری خود را به وی تحمیل کند. اینگونه برخوردها نه تنها سازنده نیست، بلکه بسیار نامناسب است.
۶) انتقاد دیرتر از موعد:
اینگونه انتقادات، زمانی صورت می گیرد که هیچ کمکی به رفع مشکل نمی کند. به عبارت دیگر زمان برای جلوگیری از خطا وجود ندارد. بر هیچ کس پوشیده نیست که انتقاد در چنین زمانی برای جلوگیری از تکرار اشتباه بوده و اگر تشخیص داده شود که تاثیری در آینده نخواهد داشت، بهتر است هیچگاه ابراز نشود.
شیوه درست انتقاد کردن
رعایت نکات زیر می تواند در زمان انتقاد بسیار یاری دهنده باشد:
▪ آیا رفتار مورد انتقاد را می توان تغییرداد؟
▪ آیا شخص مورد انتقاد قرار گرفته علاقه مند به شنیدن آن است؟
▪ احتمال قبولی طرف انتقاد شونده چقدر است؟
▪ از انتقاد شونده سئوال کنید; آیا منظور شما را درک کرده است؟
▪ به فرد انتقاد شونده تفهیم کنید که انتقادتان بازتاب ساده عقیده شماست.
▪ از انتقاد تحکم آمیز دوری کنید، زیرا اینگونه انتقادها بلافاصله فرد را در موضع دفاعی قرار می دهد.
▪ سعی کنید انتقاد را به صورت نگرش شخصی خود به موضوع بیان کنید و کوشش کنید او را به شیوه نگرش خود کنجکاو کنید.
▪ موضوع را طولانی و انتقاد را به سخنرانی تبدیل نکنید زیرا شنونده را خسته و بی حوصله می کند.
▪ انتقاد را در زمان و مکان مناسب ابراز کنید نه در لحظه ای که طرف مقابل آمادگی شنیدن آن را ندارد. اول صبر کنید تا مخاطب در آرامش و خونسردی قرار گیرد تا ایرادی که از او می گیرید موثر واقع شود.
▪ با توجه به سطح دانش مخاطب انتقاد را بیان کرده تا برای مخاطب قابل درک باشد. نمی توان از یک روش برای تمامی افراد استفاده کرد.
▪ وقتی انتقاد می کنید کوشش کنید
دون سو»نیت بوده و فقط به منظور کمک و راهنمایی باشد.
▪ با مشکلات و احساسات فرد مقابل همدلی کنید.
▪ بهتر است انتقاد حضوری و بدون واسطه باشد و از انتقاد کردن غیرمستقیم بپرهیزید.
▪ برای حفظ آبروی اشخاص، از انتقاد و نصیحت کردن فرد در حضور دیگران خودداری کنید.
▪ چنانچه بخواهید انتقاد شما با واکنش مثبت و سازنده ای همراه باشد، باید نشان دهید نه تنها به آنچه گفته اید متعهد هستید بلکه به رفتار فرد در مقابل انتقاد خودتان نیز ارج می نهید. هرگز در انتقاد، طرف مقابل را با کسی مقایسه نکنید. مقایسه کردن باعث دلگیری مخاطب شده و ممکن است با واکنش های بسیار نامناسبی مواجه شوید. اگر شخصیت و احترام مخاطب در نظر گرفته نشود نه تنها انتقاد موثر واقع نمی شود بلکه می تواند به قطع رابطه منجر شود. انتقاداتی به نتیجه می رسند که بسیار با دقت و هوشمندانه مطرح شوند و مخاطب بدون آنکه آزرده خاطرشود از معایب خود آگاه شود. هیچگاه در انتقاد از دیگران تصور نکنید که آنچه نظر شماست حتما صحیح بوده و می بایستی شنونده بدون چون و چرا آن را بپذیرد.
● انتقاد از همکاران
رقابت در تمامی سطوح هر سازمانی وجود دارد. یکی از علل آن دستیابی به امتیازات بیشتر در مقایسه با همکاران دیگر است. این امتیازات به صورت های گرفتن پاداش، ارتقای شغلی و...می باشد. به طور کلی هر فردی با سه سطح در یک سازمان ارتباط دارد: سطوح زیردست، همکاران هم ردیف و همکاران سطوح بالاتر. آنچه بسیار حائز اهمیت است آنست که بدانیم در هر سطحی چگونه انتقادات خود را بیان کنیم. اگر بخواهیم از یک روش برای انتقاد از افراد مختلف استفاده کنیم، یک اشتباه بزرگ مرتکب شده ایم و چنین شیوه ای دارای نتایجی بسیار ناگوار است. در بسیاری از سازمان ها دیده شده افرادی که به طور کلی از دیگران به ویژه از افراد مافوق خود انتقاد می کنند مورد بی مهری قرار گرفته و در گرفتن امتیازات و رتبه ها همیشه با مشکلات متعددی مواجه می شوند. بررسی روش های انتقاد بسیار پیچیده و دارای نکات فراوانی است. انتقاد صحیح، داروی تلخ ولی مفیدی است که زمانی موثر خواهد بود که به موقع و درست تجویز شود، در غیر این صورت نه تنها باعث بهبودی نمی شود بلکه منجر به تشدید بیماری خواهد شد.
عبدارزاق صفري ـ به نقل از روزنامه ی ابتکار
رابطه فرقه ضاله بهائيت با صهيونيسم
از فصول بسیار مهم در پرونده فرقه ضاله بهائیت ، روابط صمیمانه و همکاری تنگاتنگ سران آن با صهیونیسم به طور عام ، و رژیم اشغالگر قدس به طور خاص ، است. سرزمینی که بیش از نیم قرن است صهیونیسم بر آن چنگ افکنده ، از دیرباز قبله بهائیان محسوب می شود و افزون بر این ، سالها است مرکزیت جهانی بهائیت (بیت العدل اعظم) در آن کشور قرار دارد. ضمنا این روابط حسنه ، اختصاص به امروز و دیروز نداشته و از بدو تاسیس رژیم اسرائیل وجود دارد. بلکه اگر با تتبع و عمق بیشتری به موضوع نگاه شود، می توان رد پای این روابط را با آژانس یهود و سران صهیونیسم جهانی در دهها سال پیش از تاسیس رژیم اشغالگر قدس یافت. پس از سقوط و تجزیه امپراطوری عثمانی ، فلسطین تحت قیمومت بریتانیا قرار گرفت تا چرچیل (وزیر مستعمرات انگلیس که خود را «یک صهیونیست ریشه دار» می خواند) به عنوان کمک به ایجاد «کانون ملی یهود» در فلسطین ، مقدمات تاسیس دولت اسرائیل را فراهم سازد. در دوران قیمومت نیز تشکیلات بهائیت در فلسطین از تسهیلات و امتیازات ویژه ای برخوردار بود. به نوشته شوقی افندی : در آن دوران ، «شعبه ای به نام موقوفات بهائی در فلسطین دایر گشت» و «هر چیزی که به نام مقام متبرکه بهائی از اطراف عالم به اراضی مقدسه می رسید، از پرداخت عوارض و حقوق گمرکی معاف بود و همچنین موقوفات بهائی از پرداخت مالیات معاف بودند...».
پیدا است که استعمار « سوداگر و فزونخواه » بریتانیا این امتیازات را رایگان در اختیار بهائیت قرار نمی دهد. طبعا سران بهائیت خدمت شایان توجهی برای انگلستان و صهیونیسم انجام داده بودند که مستحق این همه عنایت و توجه ویژه شده بودند. برای درک بیشتر این خدمات باید کمی به عقب برگردیم : هرتزل می کوشد که موافقت سلطان عبدالحمید را برای ایجاد یک مستعمره نشین صهیونیستی در فلسطین جلب کند، ولی او مخالفت می کند و حتی از پذیرش هیئت صهیونیستی به ریاست «م زراحی قاصو» که به همین منظور (همراه پیشنهادهای جذاب و فریبنده) عازم باب عالی است تن می زند. او «همچنین یهودیان را مجبور می سازد که به جای اجازه نامه های معمولی ، اجازه نامه های سرخ رنگ حمل کنند تا از ورود قاچاقی آنان و سکونتشان در سرزمین فلسطین جلوگیری شود». و سرانجام به دلیل همین مخالفتها است که به قول صلاح زواوی (سفیر سابق فلسطین در تهران): «سلطان عبدالحمید... تخت خود را به بهای موضع خویش در قبال فلسطین از دست داد».
سالها بعد در اواخر جنگ جهانی اول با شکست عثمانی ، زمینه رخنه صهیونیسم به فلسطین فراهم شد و لذا در اواخر جنگ (نوامبر 1917) جیمز بالفور، وزیر خارجه لندن ، مساعدت بریتانیا به طرح تشکیل کانون ملی یهود در فلسطین را به صهیونیستها می دهد (اعلامیه مشهور بالفور به روچیلد). در این حال فرمانده کل قوای عثمانی که از نقشه های بریتانیا و صهیونیسم در مورد منطقه فلسطین اطلاع دارد و عباس افندی و یاران وی را نیز در شامات و عراق و... دست اندر کار کمک به ارتش بریتانیا می بیند، تصمیم به قتل وی و انهدام مراکز بهائی در حیفا و عکا می گیرد، چرا که از نقش این فرقه و رهبر آن در تحقق توطئه ها آگاه است.شوقی افندی رهبر بهائیان در این زمینه در کتاب قرن بدیع به صراحت خاطرنشان می سازد که : جمال پاشا (فرمانده کل قوای عثمانی) تصمیم گرفت عباس افندی را به جرم جاسوسی اعدام کند.
دولت انگلستان نیز متقابلا به حمایت جدی از پیشوای بهائیان بر می خیزد و لرد بالفور تلگرافی به ژنرال آللنبی فرمانده ارتش بریتانیا (در جنگ با جمال پاشا در منطقه فلسطین ) دستور می دهد که در حفظ و صیانت عبدالبها و عائله و دوستانش بکوشد. و امپراتوری بریتانیا، در تکمیل این اقدامات ، توسط همین ژنرال آللنبی به عباس افندی لقب سر (sir) و نشان شوالیه گری (Knighthood) اعطا می کند.
چندی بعد عباس افندی از دنیا می رود و در حیفا به خاک سپرده می شود. با انتشار خبر مرگ او سفارتخانه ها و کنسولگریهای انگلیس در خاورمیانه اظهار تاسف و همدردی کرده و چرچیل (وزیر مستعمرات انگلیس) تلگرامی برای سر هربرت ساموئل (صهیونیست سرشناس و کمیسر عالی انگلیس در فلسطین) صادر می کند و از او می خواهد مراتب همدردی و تسلیت حکومت انگلیس را به خانواده عباس افندی ابلاغ کند.
ساموئل خود با دستیارانش در تشییع جنازه عبدالبها حاضر شده و مقدم بر همه شرکت کنندگان حرکت می کند. تاسیس اسرائیل و منافع مشترک «بهاء صهیون» تشکیل رژیم اشغالگر قدس سال 1948در زمان حیات شوقی افندی اتفاق افتاد. قبل از آن در سال 1947، سازمان ملل کمیته ای را برای رسیدگی به مسئله فلسطین تشکیل داد. شوقی در 14 جولای 1947 ، طی نامه ای به رئیس کمیته مزبور بر مطالب جالب توجهی از منافع مشترک بهائیت و صهیونیسم تاکید ورزید و ضمن مقایسه منافع بهائیت با مسلمانان و مسیحی ها و یهودیها در فلسطین نتیجه گرفت که : «تنها یهودیان هستند که علاقه آن ها نسبت به فلسطین تا اندازه ای قابل قیاس با علاقه بهائیان به این کشور است زیرا که در اورشلیم ، بقایای معبد مقدسشان قرار داشته و در تاریخ قدیم ، آن شهر مرکز موسسات مذهبی و سیاسی آنان بوده است...».
14می 1948 انگلستان به قیمومت فلسطین پایان داد و همان روز شورای ملی یهود در تل آویو تشکیل شد و تاسیس دولت اسرائیل را اعلام کرد. پس از آن شوقی افندی در پیام نوروز سال 108 بدیع (1330 ش) نظر مثبت خود و قاطبه بهائیان را پیرامون تاسیس اسرائیل این چنین تصریح کرد: «...مصداق وعده الهی به ابناي خلیل و وارث کلیم ، ظاهر و باهر ، و دولت اسرائیل در ارض اقدس ، مستقر و به استقلال و اصالت آیین» بهائی «مقر و به ثبت عقدنامه بهائی و معافیت کافه موقوفات» بهائی در عکا و جبل کرمل و لوازم ضروریه بنای» مرقد باب «از رسوم» یعنی عوارض و مالیات «دولت» و « اقرار به رسمیت ایام» تعطیلی بهائیان «موفق و موید» شده است ... وی همچنین در تلگراف مربوط به تشکیل هیئت بین المللی بهائی (بیت العدل بعدی) مورخ 9 ژانویه 1951 (1329 ش) تاسیس اسرائیل را تحقق پیشگویی های حسینعلی بهاء و عباس افندی شمرد. و سپس بین ایجاد این هیئت و تاسیس اسرائیل ارتباط مستقیم برقرار کرد و سه علت برای تاسیس این هیئت بیان داشت که در راس آن ها، تاسیس اسرائیل بود. این مطلب بسیار عجیب و قابل توجه است ، زیرا چه رابطه ای است میان موسسه ای که قرار است به عنوان بیت العدل ، رهبری بهائیان را بر عهده گیرد با تاسیس یک رژیم نامشروع و جعلی؟! شوقی سه وظیفه را برای آن هیئت برمی شمارد که در راس آنها: ایجاد روابط با اولیای حکومت اسرائیل قرار دارد و وظیفه سوم نیز «ورود در مذاکره با اولیای امور کشوری در باب مسائل مربوط به احوال شخصیه» است.
او در جای دیگر «استحکام روابط با امنای دولت جدیدالتاسیس [ اسرائیل] در این ارض» را جزء وظایف هیئت بین المللی بهائی می داند و عنوان می کند که این هیئت «مقدمه تشکیل اولین محکمه رسمی... و منتهی به تاسیس دیوان عدل الهی... خواهد گشت.» بدین ترتیب ، شوقی افندی به عنوان «مبتکر ارتباط صمیمانه با اسرائیل» پس از تاسیس این رژیم ، روابطی را با آن بنا می نهد که فصل مشترک آن ، حمایت و اعتماد دوجانبه می باشد زیرا او تاسیس اسرائیل را «مصداق وعده الهی به ابناء خلیل و وراث کلیم ، ظاهر و باهر» می خواند. هیئت بین المللی بهائی (جنین بیت العدل) در نامه ای که 1 ژوئیه 1952 برای محفل ملی بهائیان ایران ارسال کرد به رابطه صمیمانه شوقی با دولت اشغالگر صهیونیستی اذعان می کند: «روابط حکومت [اسرائیل] با حضرت ولی امرالله [= شوقی افندی] و هیات بین المللی بهائی ، دوستانه و صمیمانه است و فی الحقیقه جای بسی خوشوقتی است که راجع به شناسایی امر [= بهائیت] در ارض اقدس [= فلسطین اشغالی] موفقیتهایی حاصل گردیده است».
اما بشنوید از بن گوریون (نخست وزیر اسرائیل ، و رئیس جناح تندرو و به اصطلاح «بازها»ی رژيم اشغالگر). بن گوریون این صمیمت را میان رژیم اسرائیل و قاطبه بهائیان ، گسترده می داند.در نشریه رسمی محفل ملی بهائیان ایران می خوانیم : «با نهایت افتخار و مسرت ، بسط و گسترش روابط بهائیت با اولیای امور دولت اسرائیل را به اطلاع بهائیان می رسانیم و در ملاقات با بن گوریون نخست وزیر اسرائیل ، احساسات صمیمانه بهائیان را برای پیشرفت دولت مزبور به او نمودند و او در جواب گفته است : از ابتدای تاسیس حکومت اسرائیل ، بهائیان همواره روابط صمیمانه با دولت اسرائیل داشته اند».
در همین راستا، اسرائیل امکانات ویژه ای در اختیار فرقه ضاله قرار می دهد که شوقی در پیام آوریل 1954 (1333) گوشه ای از آن را برشمرد. از جمله اینکه ، دولت اسرائیل شعبه های محافل ملی بهائیان بعضی کشورها (نظیر انگلیس و ایران و کانادا) در فلسطین اشغالی را نیز به رسمیت شناخت تا امکان فعالیت مستقل داشته باشند. وی سپس مطالبی را بیان داشت که نشانگر آن است که شاید رژیم صهیونیستی برای هیچ گروه دیگری این قدر اهتمام نداشته و این از ارزش و اهمیت بهائیت برای آنان حکایت دارد: «با رئیس جمهور اسرائیل و نخست وزیر و 5 تن از وزرای کابینه و همچنین رئیس پارلمان آن کشور تماس و ارتباط حاصل گردید و در نتیجه اداره مخصوصی به نام اداره بهائی در وزارت ادیان تاسیس گردید و وزیر ادیان بیانات رسمی در پارلمان ایراد [کرد] و جنبه بین المللی امرو اهمیت مرکز جهانی بهائی را تصریح نمود و در اثر این جریانات ، رئیس جمهور اسرائیل مصمم گردید در اوایل عید رضوان رسما مقام مقدس اعلی را زیارت نماید».
بتدریج نتایج ملاقاتهای سیاسی ، جنبه های ملموس و عینی خود را نشان داد. یکی از نزدیکان شوقی پس از ذکر حمایتهای حاکم انگلیسی فلسطین از بهائیان ، به عنایات صهیونیستها اشاره کرده و می گوید: «الان هم دولت اسرائیل همان روش را اتخاذ نموده و دستور رسمی داده شده است که از کلیه عوارض و مالیاتها معاف باشند». البته دامنه حمایتها تنها بدینجا محدود نمی شد، بلکه معافیت از مالیات ، «بعدا شامل بیت مبارک حضرت عبدالبهاء و مسافرخانه شرقی و غربی نیز گردید... عقدنامه بهائی به رسمیت شناخته شد، وزارت ادیان ، قصر مزرعه را تسلیم نمود و وزارت معارف اسرائیل ، ایام متبرکه بهائی را به رسمیت شناخت». گفتنی است که حکومت اسرائیل قصر مزرعه را برای سازمانهای دیگری در نظر گرفته بود، اما با پیگیریهای شوقی و مراجعه مستقیمش به روسای حکومت اسرائیل ، به این فرقه اختصاص یافت. در تقویت بهائیت ، البته سران رژیم صهیونیستی نیز نقش داشتند و مثلا پروفسور نرمان نیویچ ، از شخصیتهای سیاسی و حقوقی دولت اسرائیل و دادستان اسبق حکومت فلسطینی ، در زمان مسئولیتش ، بهائیت را در شمار سه دین ابراهیمی (اسلام مسیحیت و یهودی) به رسمیت شناخت.
مركز بهائيان در اسرائيل
دو نفر فیلم ساز یهودی به نام های آصف شفیر و نعیما پیریتز ( Naama Pyritz & Asaf Shafir) با الهام گیری از تشکیلات بسته و اسرار آمیز بهائیت فیلم مستندی تحت عنوان بهائیان در همسایگی یا حیات خلوت منBahais in my backyard ساخته اند که در بیست و سومین فستیوال بین المللی فیلمهای مستند که در در اسرائیل برگزار گردید به نمایش در آمد و سر و صدای فراوان به پا کرد...
آصف شفیر تهیه کننده فیلم سال ها در منزلی در کنار تپه ای در حاشیه کوه کرمل در شهر حیفا که در روبروی آن، سه ساختمان عظیم سفید رنگ مربوط به تشکیلات جهانی بهائیت احداث شده است زندگی می کرده و همواره مایل به کسب اطلاع از درون این ساختمان ها و کشف اسرار درونی آنها بوده است.
زمانی که وی شاهد احداث ساختمان های عظیمی در طبقات زیر زمینی این تپه بوده مصمم می گردد با همکاری دوستش نعیما به این اسرار پی ببرد.
تلاش این دو نفر برای کشف اسرار درونی ساختمان های بهائیت ، منجر به تهیه این فیلم مستند شده است.
در این فیلم با اشاره به بعضی جملات منقول از رهبران بهائی شامل وحدت ادیان و انسانها ( وحدت عالم انسانی )، تلاش برای صلح جهانی ، نفی جنگ و بکارگیری اسلحه، عدم دخالت در کار حکومت و سیاست و امثال آن ، به کشف عملکرد و شیوه رفتاری بهائیان می پردازد.
اولین سؤال برای او زمانی پیش می آید که وی متوجه می شود که این ساختمان ها و تشکیلات ،یک مجموعه قلعه گونه دارای زیر زمین و سازه های ضد حملات اتمی می باشد که بنظر نمی رسد یک محل روحانی متعلق به یک تشکیلات دینی باشد.
در ادامه این تحقیقات این دو نفر بارها به عنوان توریست به بازدید باغ های بهائی که در روی این تپه احداث شده می روند تا بلکه راهی به درون ساختمانها بیابند ولی هر بار مأیوس تر از گذشته بر می گردند.
این دو نفر متوجه اختلافات درونی بهائیت نیز می گردند و با نوه محمد علی افندی برادر عباس عبدالبهاء که جانشین واقعی عباس بود ولی به همراه اعضای خانواده اش توسط عباس مطرود گردیدند مصاحبه می کند. این خانم مسن که "نگار "نام دارد هم اکنون به عنوان یک بهائی منتقد تشکیلات بیت العدل بهائیت در شهر حیفا زندگی می کند و این تشکیلات گسترده را نماینده و معرف یک نظام دینی که داعیه صلح و برادری دارد نمی داند.
ادامه این تحقیقات منجر به کشف ارتباط میان تشکیلات بهائیان انگلیس با "دیوید کلی" ناظر تسلیحات کشتار جمعی سازمان ملل در عراق می گردد.
وی که عضو سازمان مخفی M16 انگلیس بوده توسط خانمی به نام تد پترسون که یک بهائی و مترجم زبان عربی و وابسته به سازمان سیا بوده است ، بهائی می گردد .
خانم پترسون بارها به عنوان مترجم زبان عربی به همراه دیوید کلی به عراق سفر می کرده است. گزارش همین آقای دیوید کلی، وسیله ای برای توجیه آمریکا و انگلیس برای حمله به کشور مسلمان عراق گردیده که آثار سوء آن در نسل کشی ده ها هزارمسلمان و غیر مسلمان و تخریب و غارت اموال و خسارات جبران ناپذیر و جنایاتی عظیم بوده که هنوز هم ادامه دارد و تا قرن ها اثرات مخرب آن پا برجا خواهد بود.
تهیه کننده فیلم با این سؤال بزرگ روبرو می گردد که اگر بهائیان موظف به عدم دخالت در سیاست هستند چرا افرادی نظیر دیوید کلی و پترسون در مهمترین جریان سیاسی نظامی جهان معاصر یعنی حمله آمریکا و انگلیس به کشور مسلمان عراق دارای نقش کلیدی و تعیین کننده هستند؟! جالب اینجاست که بعد از حمله نظامی به عراق شاهد خود کشی اسرار آمیز دیویدکلی در حاشیه شهر لندن هستیم و در این میان نتیجه تحقیقات پلیس از محفل ملی بهائیان انگلیس که دیوید از اعضای آن بوده است نیز به اطلاع عموم مردم نمی رسد و این دو نفر هرگز موفق به ملاقات و مصاحبه با خانم پترسون هم نمی گردند!
بالاخره این دو نفر با متوسل شدن به بعضی بهائیان و با ارائه علاقمندی خود به بهائی شدن موفق می گردند به بعضی از طبقات زیرزمینی بیت العدل در تپه های شهر حیفا راه یابند ولی برای ورود به بعضی از طبقات کاملاً سری ومحرمانه آن هرگز موفق نمی شوند و سؤال بزرگ همچنان باقی است ولی به این نتیجه می رسند که بهائیت یک تشکیلات سری و مخفی سیاسی- نظامی- جاسوسی با پوشش مذهبی و دینی ظاهر فریب می باشد.
مـــــنـــــا بـــــع :
www.bahai-israel.blogfa.com
ویژه نامه ایام - شماره 29 (ضمیمه روزنامه جام جم)
خاطرات معلم شهيد
مهندس ماشاءالله صفري
61/6/19 حط مقدم جبهه كوشك پاسگاه زيد
با ياد و نام خدا كه آرام بخش دل هاست : « الا بذكرالله تطمئن القلوب » روزي ديگر را آغاز مي كنم و قدمي جلوتر به سوي مرگ و آن نيز به سوي من ، با اميد ياري خداوند و نصرت او و تحمل تمامي سختي ها و گرفتاري ها فقط و فقط براي او .
طبق معمول پس از انجام كارهاي صبح راديو را روشن مي كنم . گفتارهاي راديو امروز فرق دارد و صداي گوينده بغض آلود است ، نمي دانم چه خبر است . مطالب از پايمردي و استقامت است . سخن از تحمل سختي ها و زندان هاست . هوشم را بازتر مي كنم و صداي راديو را بيشتر . سخناني مي شنوم كه بعد از انقلاب با گوشم انس گرفته است و تك سرفه هاي بين سخن آشناتر است. انگار خبري دستگيرم مي شود . بله سخن از مرحوم طالقاني است . روز سالگرد آن عالم رباني و اسطوره مقاومت و تقوا . كسي كه سخنش التيام دهنده هر دردي ، قدمش بركت دهنده هر زميني ، قلمش قانع كننده هر خداجويي ، نصايحش هشدار دهنده هر منافقي ، مقاومتش به ستوه آورنده و به كرنش درآورنده هر شكنجه گري ، زندگي اش ترساننده هر ضد بشري ، مرگش به سوگ نشاننده امتي و بالاخره كسي كه فكر و ذكر اين حقير از توصيف صفات پاك و ملكوتي اش عاجز است . كه موقعيت و منزلت آن بزرگوار را براي دنياي كنوني و به ويژه ملت ما را مي شود در لابلاي سخنان امام امت جست ، نه در جايي ديگر . خدايش رحمت كند و راهش را پر رهرو و پيامش را كه اطاعت از امام بود بيش از پيش گيرنده باد .
پس از سركشي به سنگر ديگر برادران و پرس و جو از حال و احوال شب گذشته شان ، نزديك ظهر بود كه به سنگر خود باز مي گردم . مسوول خط با فرمانده نشسته گردان را مورد ارزيابي قرار داده اند و نيز وضع گرداني كه در پشت خط در مقر منتظر هستند . نتيجه اي كه مي گيرند اين است كه گردان ما جهت رفع پاره اي از نارسايي ها و مسايل ديگر به پشت خط بروند و گردان 915 جاي ما را بگيرند . مي دانم كه هيچ كدام از بچه ها به اين عمل راضي نخواهند بود، ولي فرماند خود صلاح داند و اطاعت لازم است . وقتي كه اين موضوع را با بچه ها در ميان مي گذارم همگي اظهار ناراحتي مي كنند و اصرار بر اين كه اين مدت كم است و هنوز ما بايد در خط باشيم ، ولي فرمانده كه هنر متقاعد كردن دارد ما را راضي مي كند و مي گويد كه پس از كمي استراحت و حمام و كارهاي ديگر طي چند روز آينده دوباره به خط باز مي گرديم .
اهميت مطلب ايجاب مي كند كه سرگذشت بعد از ظهر را قيچي كنم و به ذكر اين موضوع بپردازم . شام خورده بوديم كه بي سيمچي گروهان 2 جمال ، تقاضاي هرچه سريع تر آمبولانس مي كند ، بنده كه پاي بي سيم نشسته بودم ، حسين پرور دنبال انجام كار مي رود و حدود ربع ساعت طول مي كشد كه به سنگر بر مي گردد ، وقتي از او سوال مي كنيم مي گويد : پسر خواهرت « غلامحسين ديانت » آر پي جي خورده و بايد به بيمارستان برود . گرچه جاي ناراحتي دارد ولي سعي كردم حفظ روحيه كنم و به روي خود نياورم . كفش هايم را مي پوشم و از فرمانده اجازه مي خواهم به سنگر امدادگرها بروم ، ولي فرمانده اجازه نمي دهد چون خمپاره هاي دشمن در اين تاريكي شب بطور متوالي در اطراف جاده و سنگرها فرود مي آيد و تاريكي هم بر مشكل افزوده بود و احتمال خطر فراوان . چند دقيقه اي صبر مي كنم و بعد با شريف ( مرادي ) راه مي افتيم . ابتدا به سنگر خودشان مي رويم . كسي بجز سهراب طاهري در سنگرشان نبود كه او هم بي حال درازكش افتاده بود . پريدگي رنگ صورتش سوال برانگيز بود . از قضيه برايمان صحبت كرد ، ولي به دروغ ، طوري كه به هيچ نحو امكان انجام آن عمل نيست . ايشان مي گويد كه آرپي جي كه موشك بر روي او سوار بوده در سنگر بغل دستمان گذاشته بودند بدون آن كه مسلح و از ضامن خارج باشد ، ناخودآگاه موشك آن پرتاب مي شود . مسلم است كه باوركردني نيست ، چون بي حال است. بيش از اين كنجكاو نمي شوم ، فقط از وضع بدني خودش و غلامحسين مي پرسم . شلوارش را بالازده و پاهايش را نشان مي دهد . اثراتي از ضربه خاك برروي پايش مشاهده مي شد كه جاي شكرش باقي است و اين كه غلامحسين هم به اين حد آسيب ديده به اميدواريمان افزود.
او را به خدا مي سپاريم و سوار موتور سيكلت به طرف سنگر امدادگرها مي آييم . به محض ورود سوال غلامحسين مي كنم . آرامش سخن و طرز جواب آن ها معلوم بود كه انشاءالله رفع خطر شده . به ته سنگر روي تخت نگاه مي كنم . به غلامحسين كه قد بلند است و بلندتر شده است و تمام طول تخت را اشغال كرده و به كمر كه نمي تواند به پهلو خوابيده است . به بالينش مي روم ، حالش را مي پرسيم . خوب جواب مي دهد ، ولي ترس باعث تضعيف روحيه اش شده است و از ناحيه كمر مي نالد و شلوار وپيراهنش را نشان مي دهد . كمرش را باند پيچي كرده بودند بدون هيچ گونه پمادي . باز خدا را شكر كه اين باند هم بوده است . پارگي پيراهن و شلوار ، قمقمه و فانوسقه حكايت از محل خطر داشت . نمايش معجزه الهي كه چگونه اين دو نفر از اين خطر جان سالم به در برده اند . از امدادگرها مي خواهم كه با آمبولانس اورا به اورژانس برسانند ، ولي آن ها مي گويند : كه شدت زخم آنقدر نيست كه در وقت شب و زير آتش خمپاره او را به اورژانس ببريم ، چون ممكن است زخمي شديدتري داشته باشيم و نياز به آمبولانس باشد، ما هم قبول مي كنيم . تخت بغل دست غلامحسين را در نظر گرفته و پيراهن غلامحسين كه ديگر به جز متكا به درد ديگري نمي خورد ، بالش قرار داده و به خواب مي روم .
اين هم يكي ديگر از نتايج بي احتياطي كه نبايستي بشود و اگر نظر خدا نبود و آتش آرپي جي و يا موشك آن رو به گوني سنگر نبود و به خودشان اصابت كرده بود ، هر دوي آنها بايد ذغال مي شدند . آخر يكي نيست از اين دو نفر مخصوصا سهراب طاهري كه آر پي جي زن است سوال كند كه بردن آر پي جي حتي به سنگر، چه رسد به مسلح و خارج كردن از ضامن آن از روي چه انگيزه اي بوده ، مگر هواي نفس ، كو آن تانك هاي دشمن در اين وقت شب شكار كني . درست است كه تمامي اين تانك هاي سوخته شده توسط آرپي جي رزمندگان به زانو در آمده ، ولي نه به اين صورت . خداوند انشاءالله همه را به راه راست هدايت فرمايد و با اميد به اين كه از اين به بعد از هر وسيله اي بجا و موقع خود استفاده شود ، بجا و به موقع .
و من الله التوفيق